تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
چهارشنبه 1388/03/13
 

خوب گوش کن ... اگه لازمه یادداشت برداری کن اولش یه شجره نامه خانوادگی بکش

که بعدش نگی تکرار کن نفهمیدمااااا ... من اعصاب ندارم ...

...

قصه از کجا شروع شد من نمدونم ...

من دیدم آمیتا باچان داره می گه

 اوهویییی ملت به بغل دستیتون بگین آی لاو یو ...

ما هم جذب فیلم شدیم خفن ...

...

آمیتا باچان یه پسر داشت به اسم اصغر ... یه عروس هم داشت ملوسک ...

یه خانومی هم بود که ما اینجا بهش میگیم خانجان ...

خانجان یه پسر داشت کامبیز ... یه عروس داشت شمسی...

...

نمدونم چی شد آمیتاباچان با خانجان دوست شدن ...

ملوسک و کامبیز هم همش با همسرانشون اختلاف می داشتند ...

جای خواهری این شمسی خانوم بسیار خانوم با کمالاتی بود ...

اصغر هم که دیگه از ثروت و کلاس اینا داشت می ترکید ...

کامبیز مربی فوتبال که پاش شکسته بود خونه داری می کرد... خیلی هم بدخلاق بود

ملوسک هم همچین قیافه ای نداشت ...

خلاصه موردی که بسیار ما رو جذب کرد اصغر بود که به شدت لاو می ترکاند ...

ملوسک و کامبیز عاشق هم شدن...اولش هی شوخی شوخی بود یوهو جدی شد ...

این وسط یوهو آمیتاباچان افتاد مرد ... قبل اینکه کامل بمیره به عروسش گفت :

« دست از سر کچل این پسر من بردار برو عاشق شو بذار این بچه  هم عاشق شه »

بعد مرد ...

بعد کامبیز رفت خونه به شمسی گفت من ۶ ماهه عاشقم ولی دیگه بی خیال شدم بیا

منو ببخش زین پس فصلی نو را آغاز کنیم ( در ضمن اینا همه همدیگه رو می شناختن ها )

شمسی هم گفت خاک بر سرت عاشق ملوسک شدی بی تربیت ؟

زد تو گوش کامبیز انداختش بیرون ...

ملوسک هم به اصغر گفت ... آقا ... اصغر قاطی کرد ... همه چی رو زد شکست ...

بعد خیالی مودبانه گفت اگه می خوای بری من جلوتو نمی گیرم ...

ملوسک هم رفت  زنگ زد به کامبیز گفت خاک به سرم اشتباه گرفتم شمارتو  ... این اصغر آقای

ما انقده با حاله گفته فدای سرت ... عیاله تو چی گفت ؟

کامبیزم گفت عیال ما هم گفت الهی پیش مرگت بشم ... همه اش تقصیر استکبار جهانیه ...

( در ضمن اینها همه تو نیویورک زندگی می کردن ها )

بعد ملوسک رفت یه شهری معلم شد ..کامبیزم معلوم نشد کجا رفت ...

یوهو ۳ سال گذشت ...

اصغر اومد دم خونه ملوسک گفت :

عیال سابق ... عروسیمه ... میای ساقدوش بشی؟

ملوسک هم گفت به چشم ...

از طرفی کامبیز رفت به شمسی بگه که داره میره کانادا مربی فوتبال بشه دید شمسی نامزد

شده ... گفت الهی خوشبخت شین ...

بعد اینجا باحاله که خواهر نامزد شمسی شده بود عیال جدید اصغر ...

شمسی با نامزدش رفت عروسیه اصغر گفت اوا اصغر تویی؟

گفت آره ملوسک که با آقای شوما پرید من طلاقش دادم ...

اینجا گفتن اوه ... پس کامبیز  و ملوسک خبر ندارن ...

ملوسک هم که ساقدوش بود ...

شمسی رفت بهش گفت زود برو که به کامبیز تو ایستگاه قطار برسی ...

اصغر هم دسته گل عروس رو آورد داد به ملوسک گفت الهی خوشبخت شی...

( یعنی آخر روشن فکری )

ملوسک هم رفت ایستگاه کامبیز رو وقتی پیدا کرد که سوار قطار بود ...

اومد تو ایستگاه نشست به گریه که یوهو کامبیز اوم گفت آی لا یو ...

بعر گفتن خب بریم مریج بشیم و خوشبختی ...

که کاشف به عمل اومد

 چون کامبیز ترمز اضطراری قطار رو کشیده بایستی ۱۵ روز بره

کول واتر بخوره ...

و ته اش گفت

ما سالها بعد خوشبخت شدیم اما کاش برای خوشبخت شدنمون

از رو دلهای شکسته نمی گذشتیم

 

بله خلاصه که اینجوری هاست ...

ما نفهمیدیم اینا اگه زوجین سابق خود را دوست نمی داشتند پس مریضی می داشتند

 که ازدواج کردن ؟

بیچاره اصغر هی گریه می کرد می گفت به ملوسک اگه منو دوست نداشتی چرا منو گرفتی ؟؟؟

یعنی گذاشتی من بگیرمت ...

الخ ...

حالا شوما پیدا کنید  بچه کامبیز و شمسی چرا دیگه ویلون نزد ؟

...

با دقت این پست رو بخونید من برای دیدن این فیلم ساعتها تبلیغ داروی ترک اعتیاد رو هم

تماشا کردم ...

.

.

.

.

.

( راستشو بخواین من بیشتر اینو نوشتم ببینم کی حوصله داره تا آخرشو بخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:29  توسط آتیس  |