تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
شنبه 1388/05/17
 

دیگری میگه :

انسان باید مالک فکرش بشه ،

باید بدونه به چی فکر کنه

فکر خوب که از روح خوب نشات می گیره ، سازنده است ،

ولی فکر بد باعث تباهیست ،

باید دانست که مالک اصلی در این جهان و آن جهان خداوند است ،

هیچ « من » ای وجود ندارد که کسی صاحب آن باشد ،

همه به امانت در این دنیا هستند ...

...

دیگری میگه :

گلها تا وقتی روی بوته هستند با طراوت و زیبا به نظر می رسند ،

ولی اگر چیده شوند باید روز به روز با آنکه دوستشان داریم

شاهر زوالشان باشیم ،

به خاطر همین باید به آفریده هایی این چنین ،

از دید پروانه نگریست نه گلفروش !

...

دیگری چقدر جدیدا حرف می زنه ...

خودشم آخرش میگه زیادی زر زدم نه ؟

منم همیشه با سر اشاره می کنم که آره !

دیگری بلاخره با من یکی میشه ...روزی که من بپرم ...

اونوقت دیگه هیشکی نمی فهمه کدوم منم کدوم دیگری

...

من و دیگری خوشبخت میشیم !!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط آتیس  | 

جمعه 1388/05/16
 

مالکیت ... مالکیت ... مالکیت ...

راه تازه ... دنیای جدید ...

بگذار تو ماشین برقصم ...

بگذار روی هر چی پل هوایی هست ببوسمت و بپرم پایین ...

با من ساعت ۲ سوار چرخ و فلک شو ...

با من جین بپوش ...

با من به همه دنیا دروغ بگو ...

با من بخند ...

با من به همه چیز فحش بده ...

اگه گریه کردم بزن تو گوشم ...

اگه ترسیدم توجه نکن ...

هر وقت گفتم نه ، کر بشو ...

هر وقت حسود شدم از پیشم برو ...

هر وقت سرد بودم دستمو نگیر ...

بهم بگو  دنیا پر از مثلثه ...

بهم بگو از قطار جا موندم ...

 مجبورم کن فحش بدم ...

داد بزن ...

بگو هیچ چیز دائم نیست ...

این حس بد رو از من بگیر ...

من ستاره های  تو رو نمی خوام ...

بگذار از اول شروع کنم ...

منو ببر بهشت ...

دوباره متولد کن ...

یه آدم تازه بساز ...

هر روز بهم بگو نباید مالک شم ...

دوباره بهم بگو همه مردها خودخواهند ...

زنها بی وفان ...

بچه ها قدر نشناسن ...

بگو همه ی این درختها رو من کاشتم ...

تکرار کن ...

انقدر که آروم شم ...

...

... 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1388/05/15
 

دیگری میگه : بگو ببینم درد تو چیه ؟

می گم : مالکیت ...

یه چیزیو می خوام ... دوستش دارم خوابشو می بینم ... به محض اینکه بدستش میارم

از چشمم میفته ...

میگه : می ترسی ؟

می گم : آره !

می گه : همینه دیگه ... چرا می خوای مالک باشی ؟

 مگه همه چیز باید مال تو باشه ؟

درد بشر مالکیته ...

مهم نیست چی مال توئه چی مال تو نیست ...

مهم اینه که الان تویی که داری حالشو می بری

منو ببین تو این ویلا ... اینجا مال من نیست ... سندش به نام من نیست ...

اما الان منم که دارم حالشو می برم ...

بمیری هیچی با خودت نمی بری جز کفن ...

کفن هم دنیاییه ... پس اونم نمی بری ...

مالکیتت تموم میشه ...

انقدر حسود نشو ...

حسود نشو ...

ببین من رفتم یک هفته باکو ... هنوز با خاطره اش خوشم ...

یادم میفته حال می کنم ...

می گم : آره ... تموم جاهایی که برای تفریح قشنگن برای زندگی افتضاحن ...

می گه : آفرین ... داری درست می شی ...

حالا اگه بخوای هرچیزی رو مالک بشی همین حس بهت دست میده ...

دلتو می زنه ...

برو تو دل ماجرا ... تجربه کن ... خاطره بساز ...

 ولی بذارش کنار ... تا ابد با خاطره اش خوش باش ...

...

...

 آروم شده ام ... انگار همه چیز واسه همین مالکیته ...

من خوبم پس همه چیزهای خوب باید مال من باشه ...

زن من ... شوهر من ... خونه ی من ... ماشین من ... پول من ... ویلای من ...

دوست من ...

مالکیت ...

چیزی رو  تسخیر نکنیم ...

 محبت ، بند نیست که باهاش عشقتو اسیر کنی ... حالا عشقت هر چی باشه

اشیا یا انسانها ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:1  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/05/14
 

 

هیشکی مسئول زندگیه من نیست

لطف کن و اینو بفهم ...

حالم داره بهم می خوره از جامعه ای که حتی نمی تونم توش کسی رو که  دوست دارم

راحت ببوسم !

خسته نیستم ...راه رو بلدم !

فقط نمی خوام راهیو که بقیه رفتن برم !

بذار بیفتم تو چاه ! بذار بخورم به سنگ به کوه !

ولی بذار زندگی کنم !

بذار همه این خطهای قرمز و سیاه رو پاک کنم و دنیامو بدون خط کش بسازم !

من رو اینجور بخواه که هستم !

بذار بخندم ، ببخشم ، فراموش کنم !

من رو نترسون از حرف مردم !

نگو بهم زمان میگذه ، زیبایی میره !

نگو بهم بچه مونده ای ! من رو نرسون به دنیای سیاه سفید !

نگو بهم زندگی فرصت بس کوتاهیست

بذار تجربه کنم ... عاشق شم ... جفت شم یا تنها بمونم ...

بذار انتخاب کنم ...

بذار خوشحال بمونم ...  اگه بخندم تو هم می خندی

چرا همه چیز رو نشونم میدی و ازم می گیری ؟

ظالم شدی ! مسئول زندگیه من تویی !

ولی من خسته نیستم

پشیمونم نیستم ...

بهای تجربه هامو دادم ... گرون بود ولی می ارزید ...

حالا مجازاتم می کنی ؟ میرم جهنم داغ جزجزی ؟

الان دارم تصمیم می گیرم ...

که چرا همه می خوان ... به زندگیه من !!!!!!!!!!!!!!

می خوام جایی باشم که تو خیابونش بلند بخندم

لباس صورتی بپوشم

بدوم

ببوسم

و نگران نباشم که مبادا کسی منو ببینه

چون من یه زنم

می خوام تمام حرفا رو آتیش بزنم 

می خوام تنها باشم !

می دونی دیگه اصلا حس جدیدی نیست که از خواب بپرم

یه حس تازه بهم بده

من دیگه اون آدم قبلی نیستم

شاید کراوات بزنم

برم قاطیه اوپوزوسیون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط آتیس  |