تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
چهارشنبه 1387/11/23
 

منوچهر احترامی فوت کرد ... خدا رحمتش کنه ... امیدوارم تو بهشت خوشحال باشه ...

چون ما هنوزم با شعرهای کتاب حسنی نگو یه دسته گل ، می خندیم !

****

 

منوچهر احترامی متولد سال 1320 . رشتۀ ادبی را در مدرسۀ دارالفنون خوانده، رشتۀ حقوق را در دانشکدۀ حقوق، رشتۀ قضایی را در دانشگاه تهران، و حالا بازنشستۀ سازمان مرکز آمار ایران است. اولین مطلب طنزی که برای مجلۀ توفیق می‌فرستد، چاپ می‌شود. شانزده، هفده سالش بوده. و بعد در تهران‌مصور و فردوسی و گل‌آقا و مدتی هم در رادیو ـ تلویزیون و برنامه‌های صبج جمعه، و شما و رادیو.
کیومرث صابری (گل‌آقا)، گویا جایی نوشته که: «به نثر و شعر او رشک می‌برم.» و ابوالفضل زرویی نصرآباد، قصاید او را به‌قوت قصاید کلاسیک ایران و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها می‌داند.

منوچهر احترامی را بیشتر اما از بابت قصه‌هایی که برای کودکان نوشته می‌شناسیم. و شناخته‌ترین از همۀ آنچه که نوشته شاید «حسنی نگو یه دسته گل» با مطلع معروف و آشنای: «توی ده شلمرود ـ حسنی تک و تنها بود»، و باز با همین زمینه و زبان، قصه‌های: «حسنی ما یه بره داشت»، «تخم‌مرغ و فرفری» و «دزده و مرغ فلفلی».

...

منوچهر احترامی توی یه مصاحبه تلویزیونی چند ماه پیش گفت که با محدودیت های طنز نویسی

سالهای ۶۰ شروع به نوشتن شعرهای حسنی برای کودکان کرد که ابتدا این اشعار رو برای

نوه اش سروده بود و بعد آنها رو منتشر کرد.

استقبال از این کتاب انقدر شدید بود که دولت انتشار ان را برای هر ناشر سهمیه بندی کرد .

گرچه آقای احترامی گفت که از این سود بزرگ سهم چندانی نبرده ...

قسمت جالب اینه که به نقل قول از خودشون می نویسم ...

چند سال پیش توی نمایشگاه طنز و مطبوعات نشسته بودم که پسری حدود ۳۰ ساله اومد

و پرسید :« آقا کتاب حسنی نگو یه دسته گل رو دارین ؟»

بهش گفتم :« نه پسرم تموم شده ... ولی این کتاب مناسب سن شما نیست عزیزم !»

پسر که متوجه شوخیه من نشده بود و خیلی هم خجالت کشیده بود

گفت :« نه آقا ... واسه خودم نمی خوام که ... بابام گفته بخر !!!!!!!»

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1387/11/22
 

این عکس رو  me برام فرستاده

خیلی دوستش دارم !

 

هر وقت نگاهش می کنم احساس می کنم زندگی خیلی قشنگه !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:20  توسط آتیس  | 

شنبه 1387/11/19
 

-:«راستش من پادشاه تمام قطب شمالم ! »

-:« پس بابانوئل چی ؟ اون پادشاه قطب شمال نیست ؟»

-:« دقیقا انگیزه ات درمورد این آدم گنده ( بابانوئل) چیه ؟ از اونجا که خودت عنوان کردی ! »

 -:« خب ... می خوام باور کنم ... ولی ...»

-:« ولی نمی خوای گول بخوری ... نمی خوای زندگیت به عیش و نوش بگذره ...

نمی خوای فریب بخوری ...یا بهت کلک بزنن... یا سرت کلاه بره ...اغفال بشی ...

نمی خوای با قطار ببرنت بگردوننت ...

دیدن باور کردنه ... درست میگم ؟ »

-:«پس این قطار چی میشه ؟»

-:« چی میشه ؟»

-:« ما داریم میریم قطب شمال ... نمیریم ؟!»

-:« نمیریم ؟! »

-:« می خوای بگی این همه اش خواب و خیاله ؟»

-:« خودت گفتی بچه جون نه من ...یه چیزه دیگه ... به ارواح اعتقاد داری ؟؟؟ جالبه !!! »

 

 

 


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:55  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1387/11/08
 

یک زوج در اوایل ۶۰ سالگی در یک رستوران کوچک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رو

جشن گرفته بودند...

ناگهان یک پری کوچولوی قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت :

« چون شما زوج خیلی خوبی هستین و در این مدت به هم وفادار موندین ، هر کدومتون می تونین

یک آرزو بکنین ! »

خانوم گفت :« چه عالی ! من می خوام با شوهرم دور دنیا سفر کنم ! »

و پری برای او  ۲تا بلیط درجه یک سفر دور دنیا حاضر کرد .

حالا نوبت آقا بود ...

او چند لحظه فکر کرد و گفت :

« خب این خیلی رمانتیکه ! ولی همچین موقعیتی فقط یکبار در زندگیه آدم اتفاق میوفته !!!

خیلی متاسفم عزیزم !

ولی من آرزو می کنم یک همسر ۳۰ سال جوونتر از خودم داشته باشم !!!!»

خانم و پری واقعا ناامید شده بودند ، ولی خب آرزو آرزوئه دیگه !

پری چوب جادوش رو تکون داد و ....

آقا ۹۵ ساله شد .

 

نتیجه اخلاقی :

مردها شاید موجودات ناسپاسی باشند

ولی

پری ها...

 مونث هستند .


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:30  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1387/11/02
 

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:43  توسط آتیس  |