پریشب تب داشتم ...
خواب می دیدم با پیر بهار کانادایی واستادیم تو آشپزخونه ما ...
از پنجره ستاره ها رو نگاه می کردم ... وشدیدا دلم می خواست از پنجره بپرم بیرون ...
داشتم فکر می کردم این بهار نمی دونه من خوابم نمی گذاره بپرم ...
رفت طرف گاز و منم سریع از پنجره پریدم بیرون و رفتم طرف ستاره ها ...
مثل همیشه اولش شک داشتم بشه پرواز کرد ...منظر بودم بیدار باشم و بیفتم پایین ...
تمام ستاره را عین پرچم های پیست اسکی دور زدم ... کنار هر ستاره ای اسمش نوشته بود ...
طعمه ... طعم ... طعمها ... داشتم فکر می کردم کدوم خ ر ی اینجوری برای ستاره ها اسم
گذاشته ... عمرا خودشم این اسمها یادش بمونه ...
یهو یه جزیره دیدم ...
فرود که اومدم من دیگه من نبودم ... رامبد بودم ... اونجا هم جزیره دایناسورهای کارتونیه صورتی
بود ... عمرا محل هم بهم نذاشتن ... یه غول دریاچه داشتن که ازش می ترسیدن ...
غوله هم یه رادیویه قدیمی بود که توی دریاچه یخ زده سر صدا می کرد ...
رامبد غول رو نابود کرد ...
بعد یوهو جریان رامبد تموم شد ...
چند تا بچه خونه ی مامانی بودن ... که بادکنک باد می کردند ... انقد که بادکنک یوهو
بادش خالی می شد و دور اتاق می چرخید ...می خواستن اینجوری جن ظاهر کنن ...
وقتی اونها رفتن منم اینکارو امتحان کردم ..
خودمم با بادکنک دور اتاق چرخیدم ...تا یهو یه بچه جن زشت کوچولو دیدم ... هردومون
انقد جیغ زدیم که گلو درد گرفتیم ...
بچه جن با من موند ...
همین وسطا برادرم هم اومد تو خواب ... بهش گفتم یه آدامس بادکنکی باد کنه ...
وقتی دوباره برگشتم دیدم اونم یه جن داره ...
منم همه اش نگران بودم یه بلایی سرمون بیاد ...
البته جن من ۳ سالش بود ... همه اش گریه می کرد ...
از دستش فرار کردم رفتم تو حیاط بین زمین و آسمون ... اونم پرواز کرد و اومد یوهو بزرگ شد ...
شد همسن من ...
گفت اگه من آدم بودم با من ازدواج می کردی ؟؟؟
قبل از اینکه جوابشو بدم گفت : راستش عموت به من گفته بود اگه باهات ازدواج کنم اون
ماشین رو میده به من ...
و اشاره کرد به یه ماشین کروکیه کرم رنگ قدیمی توی حیاط ...
خیلی از عموم ناراحت شدم ... دلم شکست ... پرواز کردم رفت تو حیاط خلوت تا از اونجا
به یه اوجی که نمی دونم کجا بود برم ... که دیگه خواب خیلی درهم برم شد ...
بیدار که شدم دیدم از ۹ شب تا ۶ صبح اضغاث احلام دیدم ...
تازه یادم افتاد من عمو ندارم ![]()
با خیال راحت تا ۹ خوابیدم ...
