تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
جمعه 1387/10/27
 

پریشب تب داشتم ...

خواب می دیدم با پیر بهار کانادایی واستادیم تو آشپزخونه ما ...

از پنجره ستاره ها رو نگاه می کردم ... وشدیدا دلم می خواست از پنجره بپرم بیرون ...

داشتم فکر می کردم این بهار نمی دونه من خوابم نمی گذاره بپرم ...

رفت طرف گاز و منم سریع از پنجره پریدم بیرون و رفتم طرف ستاره ها ...

 مثل همیشه اولش شک داشتم بشه پرواز کرد ...منظر بودم بیدار باشم و بیفتم پایین ...

تمام ستاره را عین پرچم های پیست اسکی دور زدم ... کنار هر ستاره ای اسمش نوشته بود ...

طعمه ... طعم ... طعمها ... داشتم فکر می کردم کدوم  خ ر ی اینجوری برای ستاره ها اسم

گذاشته ... عمرا خودشم این اسمها یادش بمونه ...

یهو یه جزیره دیدم ...

فرود که اومدم من دیگه من نبودم ... رامبد بودم ... اونجا هم جزیره دایناسورهای کارتونیه صورتی

بود ... عمرا محل هم بهم نذاشتن ... یه غول دریاچه داشتن  که ازش می ترسیدن ...

غوله هم یه رادیویه قدیمی بود که توی دریاچه یخ زده سر صدا می کرد ...

رامبد غول رو نابود کرد ...

بعد یوهو جریان رامبد تموم شد ...

چند تا بچه خونه ی مامانی بودن ... که بادکنک باد می کردند ... انقد که  بادکنک یوهو

 بادش خالی می شد و دور اتاق می چرخید ...می خواستن اینجوری جن ظاهر کنن ...

وقتی اونها رفتن منم اینکارو امتحان کردم ..

خودمم با بادکنک دور اتاق چرخیدم ...تا یهو یه بچه جن زشت کوچولو دیدم ... هردومون

انقد جیغ زدیم که گلو درد گرفتیم ...

بچه جن با من موند ...

همین وسطا برادرم هم اومد تو خواب ... بهش گفتم یه آدامس بادکنکی باد کنه ...

وقتی دوباره برگشتم دیدم اونم یه جن داره ...

منم همه اش نگران بودم یه بلایی سرمون بیاد ...

البته جن من ۳ سالش بود ... همه اش گریه می کرد ...

از دستش فرار کردم رفتم تو حیاط بین زمین و آسمون ... اونم پرواز کرد و اومد یوهو بزرگ شد ...

شد همسن من ...

گفت اگه من آدم بودم با من ازدواج می کردی ؟؟؟

قبل از اینکه جوابشو بدم گفت : راستش عموت به من گفته بود اگه باهات ازدواج کنم اون

ماشین رو میده به من ...

و اشاره کرد به یه ماشین کروکیه کرم رنگ قدیمی توی حیاط ...

خیلی از عموم ناراحت شدم ... دلم شکست ... پرواز کردم رفت تو حیاط خلوت تا از اونجا

به یه اوجی که نمی دونم کجا بود برم ... که دیگه خواب خیلی درهم برم شد ...

بیدار که شدم دیدم از ۹ شب تا ۶ صبح اضغاث احلام دیدم ...

تازه یادم افتاد من عمو ندارم

با خیال راحت تا ۹ خوابیدم ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:15  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1387/10/25
 

بوم ... بوم ... بوم ... ( مثلا صدای چکش )

-:« سکوت !!!

 شما قبول داری برای بار n ام و

با داشتن تجربه در این مورد اندازه سن کلاغ ، باز هم اشتباه کردی؟؟؟»

-:« بله ! »

-:« تبریک می گم !

شما در بزرگترین لاتاری ذهنی خودت باز هم برنده اقامت دائم در شهر احمقها شدی !!!»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:7  توسط آتیس 

سه شنبه 1387/10/24
 

ما امروز از اینکه در جامائیکا زندگی نمی کنیم و

تا به حال به جنگلهای منحرف جامائیکا نرفته ایم بسیار خوشحال شدیم ...

 و تصمیم گرفتیم دیگر هرگز به جامائیکا نرویم و تعطیلات پاک خود را

در بوستان بانوان بگذرانیم ...

راستش را بخواهید ما قبلنا فکر می کردیم جامائیکا نوشابه است ...

تا اینکه یکی از کتابهای آموزنده  تن تن و میلو را خواندیم و فهمیدیم جامائیکا چیست ...

وقتی ۱۱ ساله شدیم هم در کتاب دیگری خواندیم :

 جاوه که یک میمون بود از اهالی جامائیکا بود !!!!

...

بنابراین مثل اون کتابه که وقتی بچه بودیم  پسر عمه مان بهمان داد و داداشمان نذاشت بخوانیم

و اسمش را نمی گوییم چون نمی دانیم محتوایش چه بود تنها می گوییم :

جامائیکا نه پرنده است نه لک لک ...

بله ...

ما امروز در یک کانالی که اصلا نمی توانیم اسمش را بگوییم دیدیم بعضی ها که مامان بزرگمان

همیشه می گوید حتما می روند به جهنم داغ جزجزی ، در جامائیکا بودند ...

آنجا یه خانومه بود که همه اش گریه می کرد و ما حس کردیم از کمبود ایمان رنج می برد ...

اون خانومه با یه لباسی که اصلا در شان شخصیت شخیص یک خانم نبود رفت توی یه محفظه

شیشه ای وسط جنگل ...و به چشمانش عینک جوش کاری زد !!!!

سپس اون آقاهه !!! اول توی محفظه شیشه ای یه موجوداتی شبیه زنبور بی بال ریخت ...

حدود خیلی ...اندازه یه شیشه سودا خانواده ( نگفتم شیشه نوشابه حالتون بد نشه )

یه جور سوسک ... ما که به عمرمان ازین موجودات وحشتناک خارجکی ندیده بودیم ...

بعد هم حدود  ۱۵ تا موش بزرگ ریختن رو تنش ...

و بعد هم یه شیشه پر عنکبوت های گنده و پشمالو از اونها که تو کارتون مورچه سیاه

 ( همون فردیه زمان شما ) بود و برادرهاشم تو هری پاتر بودن رو اول گرفت جلو صورت خانمه

که ببینه و بترسه و بعد هم از دریچه محفظه ریخت توی تنش ...

و بعدش که خانمه اومد بیرون حسابی به اوج عرفان رسیده بود !!!!!!!!!

...

من و رامبد خیلی خوشحالیم که در جامائیکا نیستیم ...

و تصمیم داریم فقط به اسپانیا برویم ...

...

نتیجه اخلاق : ما در کودکی گاهی کتاب می خواندیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:8  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1387/10/16
 

من احتیاج دارم حرف بزنم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:56  توسط آتیس  | 

جمعه 1387/10/13
 

در خانواده باد ،

 یکی می شود طوفان ، یکی می شود نسیم ...

فرقی ندارد ...

بوزیم ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1387/10/10
 

گاهی کامنتهای بامزه می ذارن ...

دستتون درد  نکنه ... واقعا خندیدم ...

حیف که بعضی هاشو پاک کردم وگرنه خودش یه پست می شد آخر خنده ...

...

این کامنت رو که دیدم یاد فیروزه خانم افتادم ...

فیروزه خانم از زمان شاه وزوزک شایدم قبل از اون همسایه اجداد ما بوده ...

این محله های قدیمی هنوزم همه همدیگه رو می شناسن ...

فیروزه خانم بد جور خاطر این دختر خاله ما رو می خواست برای پسرش ...

خاله هم تا شنید شمشیر رو از رو بست ...

اصلا می دونین ماجرا همیشه سر گردنبند فیروزه خانم بود ...

یه سنگ عقیق بیضی با قاب طلا که ابعاد ش ۱۰* ۵ یا ۶ است ...

این گردنبند با زنجیر بلندش همشه باعث مسرت خاطر ما بود ...

تا اینکه کاشف به عمل اومد که وقتی خاله ( مامان همون دختر خاله ) جوون بوده ،  

فیروزه  خانوم ازش برای برادرش خواستگاری کرده و قول هم داده که اگه قبول کنه

همون گردنبند رو بده بهش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه این فیروزه خانوم عمرا جواب سلام منم نمی داد تا امروز ...

صبح دیدم واستاده کنار خیابون تاکسی بگیره ...

خانم والده فرمودن سوارشون کنیم ثواب داره ...

راضیه خانم سوار شد ... گفت : وای همه اش دعا می کردم یکی منو سوار کنه ...

( حالا خیابون پر تاکسی )

که مامان رو دید و گفت : اوا شوماین ... اینو که نمی شناسم ... نفهمیدم شومایین ...

حالا عروسته یا دخترت ؟ به به ... و شروع کرد با صدای بلند و لهجه ترکی غلیظ

یه شعری خوند در وصف چشم و ابرو ... که مجبور شدم ۱۸۰ درجه برگردم ببینم واقعا

فیروزه خانومه یا فرامرز خان ...

بعدم نه گذاشت نه برداشت یوهو پرسید : چرا شوهر نمیکنه حالا ؟؟؟؟؟

...

الخ ... فیروزه خانوم هنوزم شدیدا دنبال وارث می گرده برای این گردنبند !!!!

...

( نمی خواستم بگم ولی شومام جای دختر منی ...

 نمی خوام اشک و آه دنبالم ببرم اون دنیا عزیزم ...

اینا خونوادگی دست بزن دارن ها ... مسئولیت جانی متقاضیانی

 که رزومه خود را برای فیروزه خانوم می فرستن با خودشونه !!!!)

 

*********************

دو روز است در پی نصایح هکتور شاه نسرین ، مودب شده و با صدای بلند بد و بیراه نمی گوییم

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:34  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1387/10/03
 

تا حالا تو یه روز انقدر به زمین و زمون بد و بیراه نگفته بودم ...

لذتبخش بود !!!

واقعا عالی بود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:52  توسط آتیس  |