تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
جمعه 1387/06/29
 

* یه وقتهایی هست که فقط دلم می خواد بگذره تموم شه بره ... عمر گرانمایه چنین صرف شد !

* سرعت پر شدن آب در  کتری که شیرش رو یادمون رفته ببندیم بیشتر از سرعت تخلیه آن است!

* عجیبه !!!!!!!!!!! حتما هذیون گفت !!!

* خانه ی خلوت !!!

* یه آرزویی داشتم ... خوب نگرش نداشتم ... اونقدر دیر بهش رسیدم که گفتم برو گ م شو ...

* اینروزها انگار کل ملت بازاریاب و ویزیتورن !!!

* وقتی بعد ۲ ماه  بین کلی نوشته روی یه مداد چشم یه نوشته ریز با فلش sharpener 

ببینی ذوق زده می شی!!!

* خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت ...

* عکاسی هم بخونم بد نیست ها ... درآمدش خوبه  !

* نیازمند راهنمایی !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:40  توسط آتیس 

یکشنبه 1387/06/24
 

با سلام

اینجانب در کمال صحت و سلامت حدودی عقل و جسم امروز دریافتم کل زندگیم عینهو  هزارتوی

 دانشگاه هاروارد می مونه که لرل و هاردی توش گیر گرده باشن !!!!

خدایا دستت درد نکنه هر چی خواستم بهم دادی ... حالا فاصله زمانیشو کاری ندارما ....

 نمی شه یه فرصتی بدی یکمی از بالا زندگیمو نگاه کنم بلکه یه راهی پیدا شه

که  ته اش منم الاغ عاقبت به خیر بشم ؟؟؟؟

وای یا خدا ... استغفرالله ...

خواهر یه جا خونده بودیم شوما ... نه همین شومای دوست رو می گم ... عینهو اون فیلمه

که نیکلاس کیج بازی می کرد و بعدش زن بدلی رو از روش کپی پیست کردن ...

هر بله و نه ای که می گی و یه مسیر جدید تو زندگیت ایجاد می شه یه بعدی از

وجودت توی اون یکی مسیر به زندگی خودش واسه خودش با دل خجسته ادامه می ده ...

حالا کلاه خودتو قاضی کن ببین چندتا دو راهی بلکه ۱۰۰ راهی تو زندگیت بوده قد قربان ....

تازه هر راهی دوباره خودش عین مویرگ شاخه شاخه می شه ... البته از تصمیمات فرعی

شامل اینکه گل چادرم لاله عباسی باشه یا خطمی درختی صرفه نظر شده ...

چه بسا همون تفاوت رنگ در حد فرق بین پیکان و پسر سفیر کبیر ژاپن باشه خواهر !!!!!!!!

چمدونم والله ...

اینا رو گفتم که دقت کنی انقده شلخته پا نشی بری نونوایی مادر ... همینه دیگه ... این همه دختر

عین دسته گل ترشیده ...

احتیاج دارم برم اون رودخونه پشت امامزاده صالح ... رو پلش واستادم دوباره  داد بزنم ...

اما خب ... ایندفعه آدم بَده منم ... شایدم از اول من بودم ...

می خوام داد بزنم  :«  ببخشید که از بالا نمی بینم ...»

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:51  توسط آتیس 

جمعه 1387/06/22

 

منوچهر احترامی متولد سال 1320 است. رشتۀ ادبی را در مدرسۀ دارالفنون خوانده، رشتۀ حقوق را در دانشکدۀ حقوق، رشتۀ قضایی را در دانشگاه تهران، و حالا بازنشستۀ سازمان مرکز آمار ایران است. اولین مطلب طنزی که برای مجلۀ توفیق می‌فرستد، چاپ می‌شود. شانزده، هفده سالش بوده. و بعد در تهران‌مصور و فردوسی و گل‌آقا و مدتی هم در رادیو ـ تلویزیون و برنامه‌های صبج جمعه، و شما و رادیو.
کیومرث صابری (گل‌آقا)، گویا جایی نوشته که: «به نثر و شعر او رشک می‌برم.» و ابوالفضل زرویی نصرآباد، قصاید او را به‌قوت قصاید کلاسیک ایران و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها می‌داند.

منوچهر احترامی را بیشتر اما از بابت قصه‌هایی که برای کودکان نوشته می‌شناسیم. و شناخته‌ترین از همۀ آنچه که نوشته شاید «حسنی نگو یه دسته گل» با مطلع معروف و آشنای: «توی ده شلمرود ـ حسنی تک و تنها بود»، و باز با همین زمینه و زبان، قصه‌های: «حسنی ما یه بره داشت»، «تخم‌مرغ و فرفری» و «دزده و مرغ فلفلی».

...

منوچهر احترامی توی یه مصاحبه تلویزیونی چند ماه پیش گفت که با محدودیت های طنز نویسی

سالهای ۶۰ شروع به نوشتن شعرهای حسنی برای کودکان کرد که ابتدا این اشعار رو برای

نوه اش سروده بود و بعد آنها رو منتشر کرد.

استقبال از این کتاب انقدر شدید بود که دولت انتشار ان را برای هر ناشر سهمیه بندی کرد .

گرچه آقای احترامی گفت که از این سود بزرگ سهم چندانی نبرده ...

قسمت جالب اینه که به نقل قول از خودشون می نویسم ...

چند سال پیش توی نمایشگاه طنز و مطبوعات نشسته بودم که پسری حدود ۳۰ ساله اومد

و پرسید :« آقا کتاب حسنی نگو یه دسته گل رو دارین ؟»

بهش گفتم :« نه پسرم تموم شده ... ولی این کتاب مناسب سن شما نیست عزیزم !»

پسر که متوجه شوخیه من نشده بود و خیلی هم خجالت کشیده بود

گفت :« نه آقا ... واسه خودم نمی خوام که ... بابام گفته بخر !!!!!!!»

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:41  توسط آتیس  | 

جمعه 1387/06/22
یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 21:41 توسط:مهدیه
سلام
باورم نمیشه اولش فکر کردم که شاید تاریخ متنت واسه پارساله اما نه درست بود یعنی یه سال از تولد عارفه گذشت !!!!
اره خوب یه سالی هست که به اینترنت نیومدم شایدم کمتر؟؟
دلم برات تنگ شده خیلی خیلی بیا دوباره خونمون یا بریم بیرون ؟دوست دارم .
تازه بعد از این همه دوری حس میکنم که خیلی دوستتون دارم.
من که وقف مهدی شدم اصلا وقت ندارم.
......


منم خیلی دوستت دارم ... انقدر کامنتت حس مثبتی داشت که دلم نیومد اینجا نگذارمش

خیلی دوستت دارم دلم همیشه برای همه شیطنت هات تنگ  می شه ...بخصوص هر وقت

قضیه کلاس ماشین الات و اون دستگاه اورهد یادم میاد میمیرم از خنده ...

مهدی رو ببوس ... دوستت دارم ... از طرف عارفه هم کلی تشکر

ما که همیشه خونه توایم بابا ... دیگه رومون نمیشه هی بیایم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:27  توسط آتیس  |