تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
جمعه 1386/11/12
 

-:« سریال شهریار  ساعت چند پخش می شه ؟»

-:« نمی دونم ... دوست ندارم ...»

-:« چرا ؟»

-:« غصه می خورم ... ثریا رو بهش ندادن !»

-:«  واسه همین شهریار شد دیگه !»

-:« خب اگه ثریا رو بهش می دادن دکتر میشد  !»

-:« شما اگه کسی عاشقت شد زود زنش بشو که شاعر نشه !»

-:« حتما... البته فقط بخاطر اینکه یه وقت آقامون پزشکی رو ول نکنن شاعر بشن ... چشم !»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:31  توسط آتیس  | 

جمعه 1386/11/12
 

یه نردبون خیلی بلند هست  که می رسه به یه در...

نردبون خیلی بلنده ... در ... خیلی دوره ...خیلی بالاست ...

همه زندگی توی این فکریم که از نردبونه بریم بالا ... که برسیم به در... که در رو باز کنیم ...

که ببینیم پشت در چیه ؟؟!!

 لابد انتظار داریم پشت در کلی حوری و قلما باشن ...

...

حالا رسیدی به در ... بازش کن ...

پشت در... خودتی ...

به من چیزی بگو از جنس شبنم ... به من چیزی بده از ماه و ماهی...

دلم یه اتفاق تازه می خواد....

فراتر از  یاد گرفتن ...

نه در برام مهمه ... نه اون نردبون ...

اصلا به نظر من عرض زندگی قشنگتر از طولشه ...

کنار طول زندگی یه پرچین از شمشاده .... شمشاه بلند ... شایدم برگ نو !!!!

پشت پرچین قشنگه ... چمن است ... بی ام و  ... آبشار نیاگاراست ... دلفین ....سوسک...

...

نتیجه اخلاقی :  طول *عرض= مساحت

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط آتیس  |