سوم دبیرستان ....سال۸۰...یه روز بارونی...
ظهر که رسیدم خونه بابا می خواست بره بیرون...
رفتم در حیاط رو باز کنم...که یوهو نمی دونم ، گویی از آسمانها مرا گفتند
:« تو باید کمک کنی... ماشین رو بزن بیرون...»
ماشین رو از در حیاط بردم بیرون...فقط فکر کنم ، کم رفتم جلو...
یعنی یه ذره زود پیچیدم به راست...
اصلا من نمی دونم بین این همه خونه چرا تیر چراغ برق انقده نزدیک خونه ماست خواهر؟؟؟
خلاصه یک ذره این تیر برق در ماشین ما رو بوسید !!!
منم داشتم به فواید تیر برق می اندیشیدم که ناگاه در آیینه ماشین ،
صاحاب ماشین را رویت فرمودم...البته ایشون ،هیچی نفرموده سوار شدن رفتن!!!
( فواید بچه آخر بودن!!! )
ما هم همه قضیه رو برای مامانمون گفتیم و کلی هم قیافه پشیمون گرفتیم...
مامانمون هم گفت فدای سرت ... بعد هم زنگ زد به بابامون که
:« چی گفتی به این بچه ؟؟؟ انقدر ناراحته !!!»
بابامونم ماجرا رو تعریف کرد و کلی قسم خورد که بخدا من چیزی بهش نگفتم...
...
یه چد ماهی گذشت ... خونه داداشی...
بابا :« عزیزم...الان اگه بخوای پاشی بری سمت تلویزیون ( تلویزیون پشت سرم بود )
چطوری میری؟»
دوباره همون ندای آسمانی مرا پاسخ گفت...
-:« اول میام جلو...بعد می چرخم به چپ ... میرم ...»
-:« پس چرا اون روز ماشینو نیاوردی جلو دخترم؟؟؟»