صدمه می بینه و حافظه اش رو از دست می ده...
اما دفترچه های خاطراتی داره که با خوندنشون می ره به گذشته و می تونه
اتفاقات رو تغییر بده...
در ابتدای داستان ( وقتی همه بچه بودن )برادر دختره که از بودن خواهرش
با این پسره بدفرم شاکیه...از روی لجبازی باعث کشته شدن یه مادر و بچه
می شه ...
این مرد مرتب به گذشته و کودکیش بر می گشت اما هر بار باعث می شد ماجرا بدتر شه...
یکبار خودش فلج شد...یکبار دختره مرد...یکبار افتاد زندون...یکبار رفت تیمارستان و ...
تا اینه خیلی رفت به عقب...
به جشنی که یه دختربچه گفته بود دوستت دارم و همه دعواها با برادر دختره شروع شده بود...
و اتفاق رو تغییر داد...
وقتی برگشت به آینده همه خوشبخت بودن...و او اصلا با اون دختر و برادرش رابطه ای نداشت...
اون فقط یه جمله رو عوض کرد....
به دختره گفت : ازت متنفرم!!!

