تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
یکشنبه 1386/02/30
پسر داستان موقع بازی تو خونه دختربچه ای که دوستش داره 

 صدمه می بینه و حافظه اش رو از دست می ده...

اما دفترچه های خاطراتی داره که با خوندنشون می ره به گذشته و می تونه

اتفاقات رو تغییر بده...

در ابتدای داستان ( وقتی همه بچه بودن )برادر دختره که از بودن خواهرش

با این پسره بدفرم شاکیه...از روی لجبازی باعث کشته شدن یه مادر و بچه

 می شه ...

این مرد مرتب به گذشته و کودکیش بر می گشت اما هر بار باعث می شد ماجرا بدتر شه...

یکبار خودش فلج شد...یکبار دختره مرد...یکبار افتاد زندون...یکبار رفت تیمارستان و ...

تا اینه خیلی رفت به عقب...

به جشنی که یه دختربچه گفته بود دوستت دارم و همه دعواها با برادر دختره شروع شده بود...

و اتفاق رو تغییر داد...

وقتی برگشت به آینده همه خوشبخت بودن...و او اصلا با اون دختر و برادرش رابطه ای نداشت...

اون فقط یه جمله رو عوض کرد....

به دختره گفت : ازت متنفرم!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:23  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1386/02/26
بهار یه کتاب بهم داده ...استخوانهای دوست داشتنی...

دختر مرده داستان یه بهشت داره...بهشت خودش...

اونجا هر کی بهشت خودشو داره...

من دارم تصویر بهشت خودمو می کشم...

پست بعدی از بهشت منه...

...

پ.ن: برای کامنتهای احتمالی باید بگم...باید به رحمت خداوند امیدوار بود...

فقط تصویر بهشتتونو بگید...تا ۵ شنبه دیگه...

نگاهتون هم به بهشت خودتون باشه ها...

چون می دونم بازم به بهشت همدیگه سرک می کشین

 تا ۵شنبه نظرات رو تایید نمی کنم!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:53  توسط آتیس  | 

جمعه 1386/02/21
امشب خیلی خوشم...

هوا ابریه...آسمون صورتیه...

واستادم تو حیاط...اینهمه رز سرخ...پامچال...نهال انجیر و گردو...

2 تا درخت خرمالو پر از برگهای سبز خوشرنگ...شاخه های درخت مو رسیده به تراس اتاق من...

گلهای پیچ امین الدوله از سر در حیاط آویزون شدن...باغچه پر از بنفشه است...

حیف که یاس من هنوز گل نداره...

...من کجام؟...نه اینجا نیستم...من جا موندم...موندم تو ظهر جمعه...آذر ...سال ۸۲...

اونروز که کنکور  آزمایشی داشتم...رفتیم یه پیانو ببینیم...چه صدایی داشت...

هوا ابری بود؟ ...یادم نیست...اونروز تو یه خیابون مردم گل کوچیک بازی می کردن...

...اونوقتها فکر می کردم هر کی پیانو داره دیگه غم نداره....خوشبخته...دلش نمی گیره...

یعنی الان خوشبختم...چه جمعه ای بود...چرا موندم اونجا؟

خوب شد نخریدیمش... قدیمیه رو بیشتر دوست دارم...

...می خوام برم ...یه جای دور...یه جا که غروبها دریا رو نگاه کنی...

...چقدر دلم برات تنگ شده پگاه...

...حیف که امشب ماه نیست...اگه ماه بود سایه درختها خیلی قشنگ می شد...

...چه خاطره های خوبی یادم میاد...

یه صبح بارونیه اوایل پاییز هم یادمه...سال ۸۳...چقدر اونروز قشنگ بود...

الان پر از آرامشم... خواستم تقسیمش کرده باشم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط آتیس  | 

جمعه 1386/02/21
-:« بهار  دیروز گربه سگ چی شد؟»

-:« آها... الان برات می گم...گربه و سگ مثل همیشه چسبیده بودن بهم...یهو گربه با یه

حالتی که خیلی تو فکر و خیلی ناراحت بود ...ار پنجره خونشون که شبیه یه ماهیه ایستاده

است به بیرون نگاه کرد...الهی بمیرم خیلی دلم سوخت...و یادش افتاد می تونه خوشبخت ترین

گربه دنیا بشه...از طرفی سگ که یه بلوز آبی نفتی با خالهای صورتی پوشیده بود....  

( و یکساعت بعد...)

-:« می خوای بریم سر کلاس باقیشو بعد برام بگی عزیزم؟»


-:« پوران جواهری در قصر دیشب چی شد؟»


-:« بانو هن اعتراف کرد .افسر مینگ زندانی شد .بانو هن و یانگوم تبعید شدن .بانو هن مرد .»


-:« نسرین ...پرستاران دیشب چی شد؟ »

نسرین :« خیلی مریض داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:53  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1386/02/17
امروز تشریف برده شده شدیم نمایشگاه ( منو بزور بردن!)

حالا نمایشگاه اصلا مهم نیست...

مهم اینه که یه نفر از من پرسید شما قصد ازدواج ندارین؟

منم جو گیر شدم گفتم نه!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش که برگشتم بگم آقا شوخی کردم دیگه نبود!!!!!!!

احتمالا یه فرشته آسمونی بوده......

...

پ.ن: گفتم که بدونین  بهار  و  جمانه  و الناز  و سارا  و عارفه  و مهکام  و شاپرک  و ...قصد ادامه

تحصیل دارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: برادرم : من کلا می خواهم با کسی ازدواج کنم که نقطه مقابل تو باشه!!!!!!!!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:47  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1386/02/16

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:33  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1386/02/13
به کوچولو های کلاسم می گم دکتر...

برادرم معتقده بهشون انرژی مثبت می دم که آینده روشنی داشته باشن...

( البته دکتر فقط یه نماد است )

امروز سلما گفت :« خانوم من بزرگ شدم می خوام دکتر بشم!

می دونین دکتر چی؟دندون پزشک!

آخه می دونین هم راحته هم اینکه دیگه نصفه شب آدمو بیدار نمی کنن بگن مریض حالش بده...

هر کی هم حالش بد باشه تا صبح صبر می کنه دیگه...اگه جراح قلب بشم همه اش

شب و نصفه شب باشد برم بیمارستان...

حالا خانوم ...شما بزرگ شدین می خواین چی کاره شین؟؟؟»

...

شماها بزرگ شدین می خواین چیکاره شین؟؟؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:4  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1386/02/13

اون کتابو دوست داشتم...

توی اون تیمارستان زندگی جریان داشت...

تو سالن عمومیش یه پیانوی بزرگ بود...

شب پیانو بزنی ، نور ماه بتابه رو کلیدها...چه عالی...

دیوونه زیر نور ماه...

با خیال راحت زندگی  کن...

همه می دونن دیوونه ای...

برو خوش باش...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:57  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1386/02/11

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:20  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1386/02/10
دیروز یه کشف جدید کردم...

دیروز مثل امروز ، و مثل هر روز...تو دانشگاه، بارون شته میومد...

حالا...

شته را فوت کنی از روی لباس یا کتابت نمیوفته...ارتفاعشو کم می کنه...

مثل ترمز ABS ...

نتیجه : زانتیا نوعی شته است!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:39  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1386/02/09
 

دکتر میرکریمی استاد حشره شناسی( بهترین استاد ):

« خلاصه این دانشمنده کنه شناس ( تلوزان ) که خیلی هم ادعاش می شده ...

وقتی می شنوه اینجا چه کنه هایی هست...یه کوله پشتی بر می داره...

پا میشه میاد ایران...میره یجایی اطراف میانه...یه کاروانسرا پیدا می کنه شب بخوابه...

یه اتاق بهش میدن ...میگه نه... من اون اتاق آخری رو می خوام که سرو صدا نباشه...

صاحاب کارونسرا می گه :« نه ...اونجا هرکی شب خوابیده مرده!»...اینم خیلی قد...میگه

نه اینا خرافاته...خلاصه...آقایی که شما باشی...خانومهایی که شما باشین...

طرف می گه جهنم...اتاق رو بهش می ده...کنه شناسه می ره تو اتاق...

صاحاب کاروانسرا براش شام میبره...

میبینه این دانشمنده ...با دل خجسته...نشسته رو زمین...یه کنه هم از کنج دیوار پیدا کرده...

گرفته کف دستش ...

میگه :« اااا...دست نزن بچه...این تو رو نیش بزنه تو سه سوت خشک میشی...»

کنه شناس می گه :« برو بابا...من عمریه کنه شناسم...»

...خلاصه...کنه نیشش می زنه ...اینم میمیره...

حالا این مهمه...اهالی اون کشورش که اسم نمی برم چون اجنبیه!!!نگفتن

اوا...کو دانشمندمون که... «گفتن عجب کنه ای بوده!!!»

...

پ.ن : دوست اون کنه شناسه اومد ایران...این کنه رو پیدا کرد...و به انتقام دوستش ...

نه به افتخار دوستش ...اسم کنه رو گذاشت تلوزان...

این کنه می تونه ۵۰ سال در حالت گرسنه در خواب باشه...عجب کنه ایه واقعا!!!

اما خدا نکنه بوی آدمیزاد بشنوه بیدار شه...

...

پ.ن : بیدار شین بابا...اینا همه اش سوال امتحان بود...نگین نگفتی...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:21  توسط آتیس  | 

شنبه 1386/02/08

( کلاس اصول تبدیل فراورده های کشاورزی! - جلسه دوم بهمن ۸۵ )

الناز :« اسم reference ها رو نوشتی؟»

-:« نه بابا...خودش جزوه می گه!»

...

 ( همون کلاس - امتحان میان ترم اردیبهشت ۸۶ )

اولین سوال برگه:« نام دو reference مرتبط با درس و نویسنده آنها را بنویسید!!!»

جواب : توی ده شلمرود گاو حسنی تک بود...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:13  توسط آتیس  | 

جمعه 1386/02/07
 

ما می توانیم ...یادتون میاد...شایدم یادتون نیاد...

اینجوری بود:

چند تا پسر راهنمایی یا اوايل دبیرستان بودند که همیشه مدرسه­شان که تعطیل می­شد،

 توی یه خرابه جمع می­شدند و حرف می­زدند.

یه توپ پلاستیکی قرمز و سفید هم داشتن...همیشه موقع بازی یه اتفاقی می افتاد.

بعد اینا با همدیگه ، اون اتفاق را بازسازی می کردن...

عاشق این جمله شون بودم:

 «امید تو بشو آقای تهرانی، جواد تو حمید باش، منم می­شم بابای حمید.»

 يادتان آمد؟ شد؟ ...

خیلی قشنگ بود...کجا ما از این فیلمهای اجق وجقی می دیدیم خواهر؟

همینه که بچه ها اینجوری شدن...همه اش می شینن چه می دونم مگاترون می بینن...

پلی استیشن ۲بازی می کنن...گربه سگ می شن...ببخشید ...می بینن...عین این شاپرک!!!

ما دیگه آخر بازیمون دزد و پلیسه آتاری بود ...

...

پ.ن:راستییییی می گن پلی استیشن ۳ هم اومده... راسته؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:17  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1386/02/06
 

خاله دختر:« باران کوثری هم نشدیم یه سمند بهمون بدن!!!»


دختر عمه ...عروس بعد از این :« برام دعا کن »

-:« دیگه شما باید برای ما دعا کنی!!!»


اولی به دومی:« اه... یه ساله نامزدین پس کی عروسی می کنین؟»

سومی:« هر وقت یه شوهر مناسب پیدا کنه!!!»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:58  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1386/02/06
دیشب خواب دیدیم یه ericsson w710 خوشگل دارم...انقدر خوشحال بودم که

وقتی هم بیدار شدم هنوز بازم خوشحال بودم( چه جمله ای...)

حالا اینا اصلا مهم نیست...

اون حس مهمه...توی خوب حس ها خیلی عمیق ترن...مثلا من هر وقت خواب دبیرستان

رو می بینم میمیرم از دلتنگی برای اون روزها...

بهترین خواب اگه گفتی چیه؟؟؟

هری پاتر...هاگوارتز...حالا جدیدا کمتر خوابشونو می بینم...

تازه ارتقا مقام هم پیدا کردم...چند ماه پیش خواب دیدم شدم مدیر هاگوارتز...

( یادم رفت save کنم...نکنه دفه دیشه بشم هاگرید)

اونقدر حس مثبتی بود و همه جا قشنگ بود که نمی تونم وصفش کنم...

یه رودخونه قشنگ و آروم که از در چوبی قدیمی و خیلی بزرگ وارد قلعه می شد...اطرافش

هم پر از درختای مجنون...( هیج ربطی به نمای هاگوارتز تو فیلم نداره...)

حالا اینا رو بی خیال بابا... در قلعه حرف میزد...

...

پ.ن : همه اینا در برابر اون دفعه که خواب دیدم ناظم دبستان ،

همه بچه های مدرسه رو تحویل هیتلر داد هیچه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:30  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1386/02/05
-:« شنیدی...شده رئیس؟»

شاپرک:« آره...»

-:« حالا به نظرت چی میشه؟»

شاپرک:« احتمالا هر کدوممون رو مسئول یه کلاغ میکنه، که پشت سرش راه بریم ،زمینو پاک کنیم!»


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:16  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1386/02/04
( آزمایشگاه فیزیولوژی - دیروز صبح )

استاد:«  آقای پ. برگ ها رو توی هاون چینی با استون بکوبید ...»

الناز:« یانگوم جان بکوب...»

...

پ.ن: جمانه جون رقیب پیدا کردی... زین پس ۲ تا یانگوم شدین...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:52  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1386/02/03
جاده خاوران... ماشین معصومه... ۶ ،۷ نفر...

معصومه:« بچه ها... این ماشینمون گاهی وقتها دنده اش جا نمی ره... بعد باید خاموش کنیم

دوباره استارت بزنیم....»

عیب نداره... برو...

چند دقیقه بعد... همون جاده... لاین سبقت...

علی بی غم :« اوا ... خب عیب نداره ... باید خاموش کنیم دوباره روشن کنیم...»

....

:« عزیزم خونسرد باش... ولی... فکر نمی کنی یه کمی دنده عقب گرفتی؟؟؟»

 


پ.ن :به پیوست تصادف قبلی... امروز لاستیک تاکسی تو جاده خاوران ترکید.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:12  توسط آتیس  |