( اول اینکه مهکام منو کلا ببخش!)
از صبح مزرعه بودیم تا ساعت ۱ . بعد کلی بیل زدن دیگه از خودمونم بیزار بودیم .
( من که بیزار بودم!) الناز از صبح حالش بد بود. شبیه مسمومیت.
سر ظهر ، بیل ها رو تحویل دادیم ، چکمه هامونو گذاشتیم رو دوشمونو آماده شدیم
بریم خونه پیش کبری جان!!!
حالا اگه از جاده خاوران به سمت مشهد ان شالله تشریف برده باشین و
عرض دانشگاه ما رو دیده باشین ، پر واضح است که مزرعه و پارکینگ ، درست در ۲ منتها الیه
دانشگاه هستن!!! حالا سر ظهر با اونهمه بار و بندیل ، زیر نور آفتاب ،
حدود ۲۰ دقیقه طول کشید تا برسیم پارکینگ.
الناز هم خداییش گیج می زد . من زنگ زدم به مهکام که ناهار برم دنبالش.
که یهو الی دیگه افتضاح حالش بد شد ( همه اش فیلم بود بابا ! عاشق شده بود!)
منم یهو حس کردم فردین شدم! گفتم :« می رسونمت آبجی!!!»
از اونجایی که ماشین ما عینهو کیف مری پاپینز می مونه ،
یه پتو سفری هم از صندوق درآوردیم انداختیم رو بیمار!!!
یه نایلون هم دادیم دستش محض احتیاط!!!!!!!!!!!!!
ببین دیگه چقدر حالش بد بود که شاپرک رفت از مغازه براش آب و نوشابه خرید.
سرتو درد نیارم! یه نمه از پاکدشت رد شدیم ، نرسیده به فرون آباد اول ،
نزدیک بساط وانت هندونه فروشی ،
مصدوم گفت :« پنداری حالم بهتر شده !!!» گفتن جمله همانا( شبیه جمانا!) و گلاب به روتون
ببخشید ! خدا رو شکر نایلون داشتیم.
آقا زدیم کنار جاده. جاده هم خوب جوب داره دیگه.
ولی کار و کاسبیه هندونه فروشه حسابی کساد شد.
شاپرک رو رسوندیم خونه و رفتیم قیطریه خونه مصدوم.
در راه بازگشت من کلی تو بزرگراه ها گم شدم.و در همون هنگام
بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم که شماها می دونین.
در حقیقت فاصله من تا خوشبختی ، یه جمله بود!!! که تقصیر خود خرمه.
و من کلی دیر رسیدم.چون صیاد شیرازی رو سیل گرفته بود.
و زدم به یه پراید که فقط یه نگاه تحقیر آمیز کرد.
و مهکام کلی زیر بارون خیس شد که همینجا ازش معذرت می خواهم.
در بیمارستان کشف شد که الناز به نوعی سرما خوردگیه ناشناخته
مبتلا شده که درمون پذیره!!!
و من از عنوان پوران جی با حفظ سمت به پوران نایتینگل ارتقا یافتم !!!!

















