تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
یکشنبه 1385/12/27
عملیات کشاورزی - تیر ۸۵

( اول اینکه مهکام منو کلا ببخش!)

از صبح مزرعه بودیم تا ساعت ۱ . بعد کلی بیل زدن دیگه از خودمونم بیزار بودیم .

( من که بیزار بودم!) الناز از صبح حالش بد بود. شبیه مسمومیت.

سر ظهر ، بیل ها رو تحویل دادیم ، چکمه هامونو گذاشتیم رو دوشمونو آماده شدیم

بریم خونه پیش کبری جان!!!

حالا اگه از جاده خاوران به سمت مشهد ان شالله تشریف برده باشین و

 عرض دانشگاه ما رو دیده باشین ، پر واضح است که مزرعه و پارکینگ ، درست در ۲ منتها الیه

دانشگاه هستن!!! حالا سر ظهر با اونهمه بار و بندیل ، زیر نور آفتاب ،

حدود ۲۰ دقیقه طول کشید تا برسیم پارکینگ.

الناز هم خداییش گیج می زد . من زنگ زدم به مهکام که ناهار برم دنبالش.

که یهو الی دیگه افتضاح حالش بد شد ( همه اش فیلم بود بابا ! عاشق شده بود!)

منم یهو حس کردم فردین شدم! گفتم :« می رسونمت آبجی!!!»

از اونجایی که ماشین ما عینهو کیف مری پاپینز می مونه ،

یه پتو سفری هم از صندوق درآوردیم انداختیم رو بیمار!!!

یه نایلون هم دادیم دستش محض احتیاط!!!!!!!!!!!!!

ببین دیگه چقدر حالش بد بود که شاپرک رفت از مغازه براش آب و نوشابه خرید.

سرتو درد نیارم! یه نمه از پاکدشت رد شدیم ، نرسیده به فرون آباد اول ،

نزدیک بساط وانت هندونه فروشی ،

مصدوم گفت :« پنداری حالم بهتر شده !!!» گفتن جمله همانا( شبیه جمانا!) و گلاب به روتون

ببخشید ! خدا رو شکر نایلون داشتیم.

آقا زدیم کنار جاده. جاده هم خوب جوب داره دیگه.

ولی کار و کاسبیه هندونه فروشه حسابی کساد شد.

شاپرک رو رسوندیم خونه و رفتیم قیطریه خونه مصدوم.

در راه بازگشت من کلی تو بزرگراه ها گم شدم.و در همون هنگام

بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم که شماها می دونین.

در حقیقت فاصله من تا خوشبختی ، یه جمله بود!!! که تقصیر خود خرمه.

و من کلی دیر رسیدم.چون صیاد شیرازی رو سیل گرفته بود.

و زدم به یه پراید که فقط یه نگاه تحقیر آمیز کرد.

و مهکام کلی زیر بارون خیس شد که همینجا ازش معذرت می خواهم.

در بیمارستان کشف شد که الناز به نوعی سرما خوردگیه ناشناخته

 مبتلا شده که درمون پذیره!!!

و من از عنوان پوران جی با حفظ سمت به پوران نایتینگل ارتقا یافتم !!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:29  توسط آتیس  | 

شنبه 1385/12/26

ماشین آلات - ترم چهارم ۸۵-۸۴

دکتر روحی داشت چند تا اسلاید نشون می داد. چون ارتفاع دستگاه کم بود ،

ننه ثریا دستگاه رو گرفته بود دستش ، ولی خسته شده بود و دستش می لرزید.

پت و مت هم یه دلیل خوب پیدا کردن واسه گیر دادن به ننه ثریا و بهم ریختن کلاس.

یهو ننه داد زد که : استااااااااااااااد !!! مگه نه اینکه ما داریم به شما به کمک می کنیم؟؟؟

اینا ما رو اذیت می کنن!!!»

حالا همه ما اینجوری.

پت که بعده ها به دوست ننه ثریا ارتقا مقام پیدا کرد و

 با حفظ سمت ، به بانوی اول دربار منسوب شد ، صداشو نازک کرد که:

« استاااااااااااد !!! اینا کتاب ما رو برداشتن.

استاااااااااااااااد !!! اینا ما رو اذیت می کنن .

استاااااااااااااااد!!! اینا عروسک ما رو برداشتن...

استااااااااااااد!!!....».

( خب بابا!!! می دونم اسم هاشونو می دونی.اینجا نگو!!!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:12  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/24

صابره زنگ زده خونه خاله اش و برای شوخی حرف نمی زنه.

دختر خاله اش:« ااا... مامان بیا از مدرسه باغچه بان تماس گرفتن!»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:35  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/24
شنبه 19 اسفند1385 ساعت: 20:27 توسط:عارفه

کاش باز مدرسه بودیم و نزدیک عید که میشد میرفتی روی تخته ستاره میکشیدی و هر روز یه ستاره رو پاک میکردی یادته؟ وقتی اون کارو میکردی زمان خیلی بهتر میگذشت ولی نه دیگه مدرسه ای هست نه کلاسی نه تخته پاک کنی و نه دیگه عید درست و حسابی که آدم بره ستاره هارو به امید رسیدنش خط بزنه ولی به نظر من تا پوراندخت هست زندگی باید کرد باید چیز نوشت باید عید گرفت


از اختراعات سال اول دبیرستانم این بود که از اول اسفند به تعداد روزهای باقی مونده سال ،

بالای تخته ستاره می کشیدم و هر روز یکی از این ستاره هارو پاک می کردیم تا عید بشه.

سال دوم  از ۴۵ روز قبل عید ستاره ها رو کشیدم. یه طرف ستاره ها یه قفل ، اونطرف هم یه کلید.

هر روز با پاک کردن یه ستاره ،قفل به کلید نزدیک تر می شد. و ما به آزادی!!!

یه بار دبیر ریاضی و جبر ، ستاره ها رو پاک کرد و بچه ها کلی داد زدن.

جریان ستاره ها رو هم به همه معلمها توضیح می دادیم.چقدر همچی خوب بود !!!

مرسی عارفه جان که یادت بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:32  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/23
انتشارات ...

مسئول انتشارات :« جزوه ها آماده نیست. می خواهید خودتون بیاید مرتبشون کنید.»

۳۴ تا جزوه ۱۰۰ صفحه ای رو صفحه بندی می کنیم بعدش هم منگنه...

می شه ۲ ساعت...

و در این مدت مسئول انتشارات می گه که قرار بوده سفیر کبیر ژاپن بشه اما قبول نکرده...

و الناز یهو از عالم گندمزار میزنه به خاکی و می پرسه :«اوا... چرا ؟»

و باز زمان می گذره...

و من به ارزش واژه حماقت می اندیشم...و بعد عدالت و بعد ناهار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:50  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/23
به تو تکیه می دم که عاشق ترینی

که دلواپس لحظه های زمینی...

این جمله رو یکی از خدایان یونان تو یه تئاتر گفت :

« شنتا !!! منو یادت باشه!»

آخر دنیا نزدیکه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:11  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/23
چند وقت پیش که حتما یکشنبه بوده ، تو خیابون منتظر شاپرک بودم.

حدود ۷ صبح! داشتم شماره می گرفتم که یه خانم مسن اومد نزدیک ماشین.

شیشه رو کشیدم پایین.

-:« سلام !»

خانم :« سلام دخترم ( یکم صبر می کنه )...یه آقایی بود ، ماشین این رنگی داشت،

موبایل خرید رفت خارج !»

:« بله...به سلامتی ( خب چی باید می گفتم ؟)»

خانم :« آخه یه نامزد جووون داشت، دیدم شما هم ماشینت این رنگیه ، گفتم شاید بشناسیش.!»

-:« نه ببخشید ( نه متاسفانه!!!!!!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:40  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/23
نويسنده: بهاره
چهارشنبه 23 اسفند1385 ساعت: 12:49
 
خیلیا هستن.من هیچ وقت فکر نکردم میشه همچین مواقعی آدم همسرشو عوض کنه!مگه آدما برای بازی و شوخی ازدواج میکنن.اگه اینجوری بود سنگ رو سنگ بند نمیشد.
خوبه که از خوشبختیشون گفتی،خوبه گفتی قانعن،خوبه مرده زنشو خوب میشناسه و حالشو درک میکنه.اینا همه خوبه و باارزش ولی مرد فقط وظیفشو انجام داده. همون کاری که اگه زنه جای اون بود،باید انجام میداد.آدم بامعرفت خیلی زیاده. خیلیا اینارو جزء وظایف زندگیشون میدونن نه جوانمردی و معرفت.فکر میکنی چند نفر مثل من فکر میکنن؟
خیلی خیلی از آدما فقط کافیه اطرافتونو ببینید و بدبینیرو کنار بذارید.منم آقایی رو میشناسم که الان 3ساله زنش یه بیماری عجیب مغزی داره.این زن دچار فراموشی عجیبی شده خیلی بی دلیل و یه دفعه.یه دفعه داد میزنه اختیارشو از دست میده و... خانواده ی این زن گفتن انتظار ندارن مرد زندگی رو ادامه بده ولی مرد به حرمت سالهایی که زندگی کرده و عشق زیادی که داره حتی فکرشم نمیکنه زنشو ببره تو یه موسسه یا جدا بشه.زنیرم میشناسم که 8 سال از شوهری که فلج بود پرستاری کرد ، تا اینکه اون فوت کرد.
یه خواهش ازت دارم.مطالبت واقعا قشنگه ولی آخر همچین مطالبیرو اینجوری تموم نکن. نذار کسایی که میخونن،ناامید بشن.نذار حتی بدونن جز این کاری که این آقا انجام داده و خیلی از مردا و زنای دیگه انجام میدن،کار دیگه ایم میشه کرد و یا راه دیگه ای وجود داره.

 
قصه از کجا شروع شد؟
از گل و باغ و جوونه...
...
...( ادامه قصه)
...
و آخر قصه...
۳ تا سیب از آسمون افتاد:
یکی برای گوینده
یکی برای شنونده
یکی هم برای همه بچه های خوب دنیا...
 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:7  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1385/12/22
امشب ۴ شنبه سوریه...

سوم دبیرستان ، شب ۴شنبه سوری ، شدیدا سرما خورده بودم!

با مامان رفتم دکتر.

تو کوچه ما آتیش بازی بود.یه پالتوی  کلاهدار نو خریده بودم

 با یه روسری خوشگل که تازه دفعه بود سرم می کردم.

آتیش بازی زود شرع شده بود.از ساعت ۶:۳۰...

از کوچه که داشتم رد می شدم ، فقط یه لحظه حس کردم یه چیزی افتاد تو گردنم...

تا اومدم بگم آخ... منفجر شد...

نمی دونم چی بود که روسریم آب شد از سرم افتاد...

منم که حالم بد بود ، واستادم وسط کوچه داد زدم خیلی بی شعورید...

 ( فحش بدتر از این یادم نیومد)

اومدم خونه ... به چه بدبختی روسری رو از گردنم جدا کردنو نصف موهام هم قیچی شد...

بعد هم کلی پماد سوختگی..

همه دلشون سوخت...و ما رو ناز کردن.

دایی که اومد خونه گفت :« ااا... دیدیم کوچه خبری نیست. فلان پسره هم گفت انگار ترقه انداختن خونتون.»

بعد هم دایی رفت دعوا...( یه دایی داریم هیکل آآ...)

( نتیجه اینکه اسم ما خونه می باشد)

مامانی هم اون روسری رو هنوز نگه داشته ، هر سال این خاطره رو برامون تعریف می کنه...

خب دیگه همین...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:32  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1385/12/21
بین آشنایانمون یه خانواده ۳نفره است که از وقتی یادمه

همیشه از دیدنشون خوشحال شدم.

یه خانواده واقعا خوشبخت.

وضع مالی متوسطی دارن به سختی خونه خریدن و مثل همه ما مشکلاتشون کم نیست.

اما همشون همیشه می خندن.

همیشه شکرگزارن و همدیگر رو بینهایت دوست دارن.

علاقشون به همدیگه بیش از حد تصوره.

چند ماه پیش متاسفانه خانم به شدت بیمار شدت و مدت زیادی بستری بود.

چند شب پیش شوهرش گفت حالش بهتر شده اما می خوان خونه رو بفروشن.

همون خونه که با زحمت زیاد تازه قسط هاشو تموم کردن.

می دونی چرا؟

چون حس کرده همسرش وقتی به خونه میاد حالش بد می شه.

چندتا آدم می شناسی که همچین موضوعی رو بفهمن؟

چند تا مرد می شناسی که تو همچین شرایطی به جای خونه ، همسرش رو عوض نکنه؟

خیلی مردونگی می خواد ...

این روزا کیمیا دیگه تبدیل مس به طلا نیست عزیزم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:25  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/12/20
می بینم که اعضای انجمنتون داره زیاد می شه...

شاپرک ، مهدیه و رحمان ، پیام ، بابای شاپرک ، پارندا ، خوب البته خودتم هستی!!!

همتونم خوش اخلاق، خونسرد ( تشویق) ... به به به...

خوبه...بد نیست... لابد رئیس هم خودتی؟؟؟؟؟؟

یه لوگو براتون طراحی کردم متنش اینه:

« از دادن هرگونه وجه دستی و نسیه اکیدا ممنوعیم !!!»

تو واقعا فکر نکردی من شاید پول نداشته باشم از اون بیابون بیام خونه؟

ها؟ عیب نداره... همتون عین همید...

جمانه رو هم به عنوان عضو افتخاری بپذیر.

حالا غصه نخور! قسمت بوده.به هر حال هرکی یه ماهی به دنیا میاد عزیزم...

الله دادی رو یادت باشه!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:39  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/12/20
دلوار:« وای من خیلی خوشحالم ! بلاخره حذف پزشکیم رو قبول کردن!!!»

ـ:« پس به سلامتی از سربازی معاف شدی؟»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:26  توسط آتیس  | 

شنبه 1385/12/19
می خواهم یادم بره ولی نمی تونم!

شایدم می تونم ولی نمی خواهم!

...

آخر معلوم نشد مرگ چرا گاهی ودکا می نوشد؟

باز نزدیک عید شد حال ما اساسی وخیم گشت.

به خودمان گفتیم اگه بچه خوبی باشی بعد عید مثل پارسال با بهار میریم جمشیدیه.

وای مردم پا نمی شن برن خونشون ، یه دل سیر به حال خود بگرییم.

حالا شاید ودکا خوشمزه باشه ها!!؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:14  توسط آتیس  | 

شنبه 1385/12/19
به پیوست دختر عمه عزیزمان که راه به راه با ما دعوا می نماید ، تلید که

:« اتول زده به ما .بیا ما را ببین.کادوی تولدت را هم بردار ببر.»

شرفیاب شدیم. رویت شد که بروووووووو بابا ! مردم چقدر ناز دارن.

چرخ اتول از روی پای مبارک اندکی عبور نموده بود.

یادمان آمد که سالی قبل در معیت ابوی گرام عازم مردسه بودیم.

درب حیاط را باز نمودیم که اتول خارج شود. ابوی که دنده عقب گرفت پای ما رفت زیر اتول.

اشاره کردیم :« ددی!!!!»

اتول همانجا روی پای ما ایستاد تا ابوی شیشه اتول را کشید پایین از ما پرسید تو را چه آمده؟

خلاصه این که زمان ما مردم اینقذه ناز نداشتند.

تازه طرفو بردن بیمارستان ، عکس ، ام آر آی...

 همه الان دختر عمه ما را خیلی دوست دارند.

ما هم براش آناناس خریدیم. نکرد لااقل یه ظرف بیاره با هم بخوریم.

گل سرخ و سفید و ارغوانی ، فراموشم مکن تا می توانی.

این بود انشای من.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:23  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/12/18
۱۳۸۳ غروب پاییز

سوار تاکسی شدم.

یه دختر نشست کنارم.نگاهش کردم و یکی از اون لبخندهایی که

شاپرک می شناسه بهش زدم .

دختره دیگه ول نکرد :« ما همدیگه رو می شناسیم ؟»

( عجب غلطی کردیم به عنصر اناث لبخند زدیم ):« نه بابا همینجوری خندیدم.»

-:« ولی من شما رو می شناسم ... ایراندخت ؟؟؟»

-:« نه پوراندخت. شرمنده بجا نیاوردم؟»

-:« من مونا هستم .اول دبستان »

اااااا... ما ۲ تا کلاس اول خیلی صمیمی بودیم.کارتی رو که

 بهم داده بود چندین سال داشتم ( البته بعد گم و گور شد!)

انقدر ذوق زده شدیم که شماره هم از همدیگه نگرفتیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

انشاالله ۱۰ سال دیگه باز همدیگه رو ببینیم.

نتیجه اخلاقی:

عیب نداره اسمتون تو کلاس و اداره گذرنامه و ۱۰۰ جای دیگه یاد همه می مونه

 و تو کنکور می تونید قبولیتونو با اسم کوچیک سرچ کنید

عوضش همه جا دوستاتون شما رو پیدا می کنن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/17

به علت خبر ناگهانی موافقت تابالوگا ، با انتقالی خانم جمانه

به موجب تاثیرات این تصمیم عجولانه

تا اطلاع ثانوی

برای همگان ( با هر رنگ پوست)

صبر آجل و عاجل آرزومندیم...

 

با خرید کتابهای گاج مخالفت خود را با این عمل غیر انسانی به دنیا اعلام کنید. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:28  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/17
۱۳۸۳- شیمی عمومی

استاد شاه نظری هر چی درس می داد من رجوع می دادم به قانون مارکوف نیکوف.

یه بار گفت :« آها ... این مساله همون قانونیه که شما می گفتی. چه قانونی؟»

-:« قانون کیرشهف استاد .»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/17
اولا که خوت شّری.آتیش هم اون جمانه است.

دیگه نبینم اینجا واسه همدیگه لاو بفرستیدهااااااا!

بعدشم دلم می خواهد اسمشو بگذارم عروس مردگان.

بعدترشم فرهنگ داشته باش.

ادب حکم می کنه وقتی میای اینجا ، هر چی صاحاب وبلاگ می گه بگی چشم.

چه معنی داره از غریبه ها طرفداری می کنی؟؟؟

واسه من انجمن متولدین آبان تشکیل داده.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:38  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/17

Corpse Bride the Movie

عروس مردگان

من عاشق این کارتونم.دختره خیلی گناه داره...تازه خیلی هم از اون دختره که زنده است ،

خوشگلتره...یعنی وقتی زنده بوده خوشگل بوده!

آخرش هم از عشقش می گذره و تبدیل به صدها پروانه می شه.

و ما یاد می گیریم که کبوتر بشیم.چه مسخره.

به نظرتون اسم وبلاگ رو عوض کنم بگذارم عروس مردگان؟؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:26  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/16

به زودی...

در دست تایپ...

و آن روز که بسیج ،در آمفی تئاتر آهنگ داریوش پخش کرد.

اعتراض انجمن اسلامی...

دفاع بسیج.

به زودی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:3  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/16
از اونجایی که جمانه جون طبق معمول شاکیه !!! نامه اش رو می گذارم اینجا.

سلام
 دانشگاه صنعتی شاهرود
استاد اسمها رو می خونه وقتی به ایشون میرسن میپرسن اسمتون چیه ؟بارونه؟!!!!
دانشجو : بله استاد بارونه
استاد :خوب یعنی چی ؟
دانشجو :استاد اخه ما تو روز بارونی دنیا اومدیم .
یک دانشجو از اخر کلاس . . .
لازم هم نیست بگم مذکر چون همه میدونن این فقط از اونا بر میاد
حالا خوب شد آفتابی نبود........


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/12/16

از این به بعد ، هر کی بعد از من رسید، خودش دیگه نیاد سر کلاس...

در ضمن ، زین پس قالب وب ما همینه که هست.

خودمان دوستش داریم.

شما هم دوستش بدارید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:10  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1385/12/15
این وبلاگها رو دیدین که طرف میاد هر چی دلش می خواد میگه؟

مثلا می گه امروز از همه بیزام.

بعد ش ۱۶۹ نفر نظر می دن که چه پست با مفهومی نوشتی!!!

حالا دیدی از این وبلاگها؟

نه؟

خب.می خواستم بگم منم یکی از همین وبلاگها ساختم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:8  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1385/12/15
برداشت اول - سکانس ۳ نفره

-:« اصلا از آدمیزاد بیزارم !»

الناز :« خودت چی هستی؟»

-:« فرشته !»

الناز :« خوب منم که گربه ام .»

نسرین :« مرسی!!!»

*****************

برداشت دوم - چند روز بعد - بازم همون ۳ نفر

-:« اصلا از آدمیزاد بیزارم !»

الناز :« خب من که گربه بودم!»

نسرین :« ظاهرا تنها آدمیزاد اینجا منم !!!»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:58  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1385/12/14
 

بهاره - تقابل میان نیروهای خیر و شر ( طرح از خودم )

*****************************************************

الناز - اون گربه منه که همیشه رو جزوه های الناز می دود ( طرح از خودش و خودم )( به گندم توجه شود )

*****************************************************

 نسرین - بدون شرح ( طرح از خودم )

*****************************************************

فاطمه

*****************************************************

شاپرک

*****************************************************

جمانه

*****************************************************

مهدیه

*****************************************************

صفورا

*****************************************************

پارندا ( ناراحت نباشیا )

*****************************************************

نینا

*****************************************************

علی بی غم ، نه ببخشی معصومه !

*****************************************************

و من - اینو الناز کشیده ، می گه اینا بیانگر نوعی شادی و شرارته.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:17  توسط آتیس  | 

شنبه 1385/12/12

همگی دست... تولد صاحاب وبلاگه...

از همتون یه عالمه ممنون...

تشکر برای کادوی قشنگتون...و کارت زیبا.

بهار جون خوشحالم که بلاخره قبول کردی اسفندی ها از ... خیلی بهترترترن.

جمانه بابت اون کفش دوزک هم ممنون... لطما خشکش کن ، نگهش دار تا امتحان حشره...

می مونه ۴۹ تا حشره دیگه!!!

خب... گرچه امروز ، لباسهای همه ما آغشته به صمغ کاج شد ولی روز خیلی خوبی بود.

و ما کلی آهنگ گوش داده و ( نرقصیدیم ) عکس گرفتیم.

نتیجه اخلاقی ماجرا هم با خودتون.

پ.ن :قبیله شمع ۲۲ نداشتن رو کیک شمع ۲۳ گذاشتن.بعد هم گفتن برو خدا رو شکر کن ۳۲ نذاشتیم ...

از همه تشکر

پ.ن:دیروز کلی بارون اومد...امیدوارم همه کشاورزها خوشحال شده باشن...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:13  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/10
سوم دبیرستان - ۱۳۸۱

کلاس معارف - خانم ( اسمش یادم نیست )

خانم : « در آن زمان عشرتکده های زیادی وجود داشت...»

عارفه بالای کلمه عشرتکده می نویسه  LOVY

خانم :« آهای شما ۲ تا ... ببینم کتابتو  !»( نمی دونم چطور حواسش به ما بود ...)

:« اینا چیه ... برو کتابتو از دفتر مدرسه تحویل بگیر...»

البته بعد از کلاس عارفه به خانم توضیح داد که چون LOVY معادل انگلیسی واژه عشرتکده است

 پس لازم نیست کتابشو از دفتر تحویل بگیره...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/12/10
 بالای ۱۳۰ نفر سر کلاس...

دکتر :«  همیشه باس حواستون به دبی باشه... دبی خیلی مهمه...»

 نیشتو ببند... دبی را حساب کنید ...

آهای مگه اینجا کاباره است ؟؟؟

این دبی رو حساب نکنی بدبخت می شی...

آهای ... ( اصرار نکنید اصلا نمی تونم بگم چی گفت... گرچه تو زقنبوت چاپ شد اما ...)

دکتر ، دکترای افتخاری داره... فکر کنم جوونیهاش قیصر بوده...

جمال همتونو گل بارون...

دبی را حساب کن( )...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:24  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1385/12/08
زمستان ۱۳۸۴ ... شایدم بهار ۸۵ اصلا یادم نیست!

 

آقای نوری :« گروه زراعت باید بالاترین عملکرد رو داشته باشه...»( تشویق حضار )

-:« ما باید گروه آب ، دام و بخصوص گیاهپزشکی رو با خاک یکسان کنیم »( تشویق شدید حضار )

- :«  ما باید ۳۸ تن در متر مربع برداشت محصول داشته باشیم .»( خنده حضار )

-:« من فقط به محصول نمره می دهم .» ( تفکر حضار )

... ( نیم ساعت بعد ، حرکت به سوی مزرعه )

صدای حضار به پیروی از خانم نوری:

« بالاترین عملکرد حق مسلم ماست...!!!»

( خانم نوری با مامان غازه هیچ نسبتی نداشته ، کلیه اسامی واقعی بوده و هر گونه تشابهی صرفا اصلا به ما ربطی نداره .)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:40  توسط آتیس  |