تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
سه شنبه 1385/10/26
چرا همه حالشون بده؟ همه وبلاگها هم غمگینن.

انگار ماه عاشق خورشید شده...

تازه اینم غم نداره ، من خودم خیلی از صبحها ماه و خورشید و با هم تو آسمون دیدم.

...

می شه امیدوار بود و خوشحال زندگی کرد.

می شه مهربونیه خدا رو به یاد آورد ، و شیرینیه زندگی رو حس کرد...

می شه خورشید شد و تابید...

می شه آسمونو بوسید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:11  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/10/24
رینگ...رینگ...

-:« الو بفرمایید ؟»

( یه خانوم جوون )-:« سلام . مامانتون هستن؟»

-:«سلام. نماز می خونند... ببخشید شما؟»

( صدا با تعجب ):«  آقا محسن نماز می خونند ؟»

- ( من با خنده ):« آها ، فکر کردم مامانمو می گید ، آقا محسن نداریم...

حالا مگه آقا محسن نماز نمی خونن؟»

( صدا با خنده ):« نه ، نمی خونه. »

...

خودمم نمی دونم چرا  « آقا محسن » رو شنیدم « مامان»...

پ.ن -(حالا خوبه :« مامان » رو نشنیدم « آقا محسن »...)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:13  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22

 What do you do

when the only person who can make you stop crying

is the person who made you cry?

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:25  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22

سوم دبیرستان - ۱۳۸۱

 

عارفه و پگاه و من داشتیم نو راهروهای مدرسه دنبال هم می کردیم...

یه لحظه راهرو شلوغ شد ، جای ماها عوض شد ، عارفه رفت جلو من و پگاه  موندم عقب...

عارفه  به نفر جلوییش گفت :« پوران مراقب من  باش خانم  اکبر زاده نیاد ، اومد بگو در بریم...»

اگه گفتی نفر جلوییش کی بود؟؟؟

...

خانم اکبرزاده...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:29  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22

 سوم دبیرستان - ۱۳۸۱

 

سر کلاس شیمی عارفه همش گیر می داد خانم جزنی چرا هر مانتویی می پوشه بلوزش هم همون رنگه...

بعد از کلاس تو راهرو بهش گفت:«  خانم شما از این بلوز ها همه رنگشو دارید؟» ( حالا خانم جزنی یه امپراطوریه واسه خودش...) من و پگاه هم داریم می لرزیم از ترس... گفت آره... عارفه :« ااا ... امروز ست قهوه ای زدید...» ...همون موقع برگشت بغل گوش ما گفت :« شده عین خرس قهوه ای...»

وای چقدر خندیدیم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22

 ۱۳۸۱ با ۱۳۸۰ یا ۱۳۷۹ یا... 

همون سه نفر قبلی که می دونید رفته بودیم پارک جمشیدیه...

داشتیم می رفتیم سمت پله ها و می خندیدیم .

 2 تا پسر از روبرو  می اومدن...یکیشون انگار حالش خوب نبود ، دلش رو گرفته بود...

به ما که رسیدن ، پرسید :« خانم شما نمی دونید اینجا دکتر کجاست؟ »

جواب ندادیم ...

چند قدم که رفتیم ، عارفه برگشت خیلی جدی بهش گفت :« ( گلاب به روتون) خب برو دستشویی...»

من و پگاه زدیم زیر خنده ...

حالا عارفه بدون اینکه اصلا بخنده  همونجا با  ما دعوا می کنه که :« وقتی من یه چیزی می گم شما ها که دیگه نباید بخندین... »

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:25  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22
سوم دبیرستان ـ ۱۳۸۱

فکر کنم کلاس تاریخ بود...

عارفه حسابی سرما خورده بود حالش هم اصلا خوب نبود...منم حوصلم سر رفته بود ( پگاه همیشه آروم و خانوم بود)...یهو نگاهم افتاد به عارفه دیدم با دستمال بینی اش رو گرفته و حواسش هم که لابد پیش کاپشن دوست آقا مهدی بود ( حالا قضیه دوست آقا مهدی خودش کلی جوکه...)

بازوش رو تکون دادم و گفتم :« عارفه ... تو رو خدا خودتو نکش... نفس بکش...تو نباید بمیری...»

یکم نگاهم کرد بعد همچین زد زیر خنده که نگو...خنده هاش هم که دیگه معروفه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:22  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22

چند هفته پیش صبح ساعت 6 که داشتم می رفتم دانشگاه گفتم بگذار یکم سر به سر عارفه بذارم...یه اس و مس زدم که بیدار شو صبح شده...من رسیدم دانشگاه ، خانم ساعت 8 جواب داده که منو بیدار کردی مگه مریضی...؟

سر کلاس ژنتیک کلی اس و مس بازی کردیم تا اینکه ازش پرسیدم :« خب... شوهر نکردی؟»

_:« چرا... نامزدیم تموم شد. تو کجا بودی اون موقع که منو به زور پای سفره عقد نشوندن ؟ ها؟ کجا بودی؟»

گفتم :«  من گوسفندها رو برده بودم صحرا کبری جان... خبر نداشتم... گوسفندها رو می فروشم ،می آم شوهرتو می کشم با هم می ریم شهر... نجاتت می دهم کبری جان...»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:20  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22
نبینم غمتو با وفا...

معلومه که یادمونه ...

دیشب هم که ۳۵ دقیقه با هم حرف زدیم کلی حال کردم جون دااااااش.

می نویسیم ازت...

ولی خودت خواستیا....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/10/22
این نظر عارفه هستش که می گذارمش اینجا ...

 

پوران جونم سلام عزیز
کلی دلم واست تنگ شده
باورم نمیشه که ما الان 14 ساله باهم دوستیم اونم نه دوستی الکی از این باحالاش
از این دوستیایی که بچه من به تو میگه خاله پوران بچه تو به من میگه دایی عارفه! فدای تو بشم
ولی یکم از دستت ناراحتم
ما این همه خاطره خوب با هم داشتیم یعنی هیچکدوم یادت نیست؟
من تایپ فارسیم خوب نیست وگرنه خودم مینوشتم
به هر جهت
ای صمیمی ای دوست!
گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می ایی
ای قدیمی ای خوب!
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
ارزویم همه سرسبزی توست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/10/21
غصه رو گم کن تو غزل ،

این شب ما جاری توست...

بدون تمام شعر من ،

برای دلداری توست...

....

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:49  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1385/10/21
چند سال پیش قبل از اینکه دفترهامو بندازم دور کاغذهای سفیدشونو جدا کردم.

امروز یه سری برگه رو میز اتاق مامانم بود که روی یکیشون یه برچسب از

 عکسهای جوونیهای علی دایی چسبیده بود.

اومدم بگم مامان خانم ورزشی شدی ...

یهو یادم افتاد... کار مهکام بود... سر کلاس اینو چسبوند تو دفترم...

اون عکس عابدزاده و آتیلا حجازی که بهم داده بودی هنوز تو کیف پولمه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1385/10/20
 

         تولدت مبارک فرشته خانوم

     یه عالمه آرزوی خوب برات می کنم عزیزم.

خودم برات می خونم :« ...حبیب افتاد تو جوب...»                           

دوستت دارم یار دبستانی من...                                                        

امسال شد ۱۲ سال که من با یه فرشته دوست شدم...

              آرزویم اینست...نتراود اشک در چشم تو هرگز ،

              مگر از شوق زیاد و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،

عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد،

       و تو را دوست بدارد به همان اندازه ،

                    که دلت می خواهد...

                                                   آرزویم اینست...

 

                                              

      

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:47  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1385/10/11

داره تو کوچه می خونه...

میرم بهش پول می دهم ، می گم دعا کنه...

 ...

ایستاده بود نزدیکه خونمون. شاید دیگه می دونه که منتظر میشه...

چقدر پیره...صداشو دوست دارم:« علی حلال هر مشکل... »

مثل همیشه می گم  :«سلام. التماس دعا .» می گه :« محتاجیم به دعا »

چند ساله می آد؟ ۴سال ؟ ۵سال؟قبلش هم می خوند یا من نمی شنیدم؟

...رفت...چه زود...

علی حلال هر مشکل...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:20  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1385/10/11

 

5شنبه رفتم مدرسه. 14 تا بچه تو کلاس با هم بازی می کردند. صندلی می گذاشتند رو هم می رفتند روش. می زدند تو سر و کله هم. ناظم مدرسه هم هی می آمد می گفت : « دخترای گلم ساکت باشید. خانم بگید آروم باشند...»

به این بچه ها هم که از گل بالاتر نباید گفت.

به یکیشون گفتم از پشت ارگ بلند شه. یه آهنگ شاد قدیمی براشون زدم. حواسم به ارگ بود که یهو ، سرمو آوردم بالا دیدم وای...

کلاس  شده دیسکو... ( حالا اینکه اگه مدیره می اومد کلمو می کند به کنار ، اگه قرار باشه تعلیم رقص هم بدهم باس جدا هزینشو حساب کنند.)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:6  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1385/10/11

                                         

 

امروز رفتم گروه زراعت دانشگاه . روی در شیشه ایه ساختمون نوشته بود :« درب را ببندید .» رفتم تو و همین طور که روبه روم رو نگاه می کردم ، داشتم در رو هل می دادم که بسته شه ولی بسته نمی شد. برگشتم دیدم یه پسری دقیقا بین دو تا لته ی در واستاده می خواد بیاد تو...

فقط تونستم با خنده بگم:« ببخشید من شما رو ندیدم...» شانس آوردم خوش اخلاق بود ، خندید و رفت...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:56  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1385/10/11
تو سایت دانشگاه بودیم مجبورشون کردم نظر بذارن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:44  توسط آتیس  |