تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
جمعه 1385/07/28

 

1380 دوم دبیرستان – کلاس عربی

گاهی وقتا یه خاطره هایی یادم میاد که هم خنده داره هم یکم خجالت می کشم...

نمی دونم چرا انقدر سر به سر خانم عابدی می گذاشتیم.طفلک خوب بودها...بگذریم...

یه بعد از ظهر سر کلاس عربی بودیم.من و پگاه جون ( قربونش برم ) آخر کلاس می نشستیم . دکتر ریحانه و سارا جون هم جلوی ما بودند.

دکتر و سارا  ، پرتقال پوست کندند و خوردند... تا اینجا همه چی مثل همیشه بود وداشتیم مثل آدم به درس گوش نمی دادیم...

تا اینکه این دوتا هوس کردند پوست های پرتقال رو پرت کنند تو سطل آشغال ... کلاس ما هم بزرگ بود ، سطل  هم روبروی ردیف ما ، کنار تخته...معلم داشت درس می داد و می نوشت...

بازی شروع شد...یه چند تایه اول خطا رفت تا قلق کار اومد دستشون...چندتایی هم افتاد تو سطل ، یکی هم پرت کردند طرف صابره که جهت مخالف ما اونم ته کلاس نشسته بود ، محکم خورد به سرش ... همون موقع...خوب دیگه آدمیزاده... حالا عمدی یا سهوی...یکیش از پشت سر خورد به خانم عابدی...

آقا این برگشت سمت کلاس گفت کی بود؟ حالا صابره هم سرشو گرفته اونم فقط صابره رو نگاه می کنه...

همه ساکت ...خانم عابدی هم که همیشه خونسرد بود حالا وحشتناک عصبانی...آخه بیچاره آزارش به کسی نمی رسید...گفتیم دکتر:« پاشو یه معذرت خواهی کن تموم شه دیگه»  ...«...نه...من نبودم...» ( بابا ای ول )

خانم از کلاس رفت بیرون .تو این فاصله پوست پرتقال های جلوی کلاس رو جمع کردیم . یادم نیست کی بود ولی یکی از مشاورها اومد سر کلاس .همه گفتیم نه ما اصلا ندیدیم کی بود ؟اصلا چی شده؟؟!!

البته دکتر یه نمه سابقه شیطنتش زیاد بود واسه همین بهش گیر دادند ولی خب 50 تا بچه با هم گفتند :« نه ...کار دکتر نبود ، ما که هیچی ندیدیم...»...چه دوران خوبی...چقدر پشت همدیگه بودیم...

تو فاصله رفتن خانم عابدی از کلاس دکتر مداد کنته می کشد لای ابروهاش که اگه اومدن سراغش به ابروهاش گیر ندن...

خانم عابدی هم بعد از چند هفته برگشت سر کلاس...ولی تو همون چند هفته ما کلی حال کردیم...ناظم و مشاور هم همش می گفتند :« خجالت بکشد...»... تازه کلاس ما در کل مدرسه مشهور شد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:11  توسط آتیس  | 

جمعه 1385/07/28

 

 1380 دوم دبیرستان –کلاس پرورشی

 

کلاس پرورشی هم خوب بود هم خسته می شدیم ( بس که میزدیم تو سر و کله همدیگه) . دبیرش خانم فضایی بود که خداییش الانم من نمی دونم بنده خدا چه کاره بود تو اون مدرسه.کلی هم سر کلاسش شلوغ می کردیم البته بیشتر مشق های بقیه کلاسها رو می نوشتیم...

یه روز این بنده خدا اومد سر کلاس گفت هر کی نمی خواد بمونه می تونه بره بیرون...

استاد ریحانه و سارا - 2 یار با وفا – پا شدن رفتن بیرون( از اینجا به بعدشو سارا برام تعریف کرده ).دوتایی تو راهروها واسه خودشون می چرخیدند تا اینکه می رسند به دفتر خانم میرزایی و خانم صدفی ( من نه ها...یه خانم صدفی دیگه...) که مشاور و دبیر معارف بودند.( البته حتما قبل اینکه برسند اونجا در چندتا کلاسو زدند و در رفتند...)

خلاصه می بینند در دفتر بازه ، روی میز هم نون بربری و پنیره...سارا جون و دکتر و ماجرای ساندویج مهسا که یادته؟ خوب پس می تونی حدس بزنی ...

رفتن تو و یه صبحونه حسابی خوردند بعدم هی به هم گفتن بگذاریم یه کمیش بمونه که صاحبش نفهمه ...اما خوب دیگه...اصلا پنیرش کم بوده...

بعدم با دل خجسته برگشتن سر کلاس...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:0  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02

 

۱۳۸۱ سوم دبیرستان - امتحانات

سال سوم چون امتحانا مثلا سراسری بود می رفتیم دبیرستان هاجر...

بعد از امتحان تاریخ ادبیات فارسی ، آمدیم تو حیاط...

طبق معموله بچه های لوس و بی جنبه!! نشستیم جوابامونو چک کنیم ...( می دونم خیلی کار بد و زشتیه ، بچه بودیم دیگه ، نمی فهمیدیم ، شما ببخش )

رعنا  آمد تو حیاط کنار ما .

گفت:«  بچه ها شاه شهید لقب کیه ؟ من نوشتم  امام حسین(ع) ...»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:5  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02
۱۳۸۱ سوم دبیرستان - هندسه

مهکام آمد پشت بوم ، کلاس ما و اینو تعریف کرد ... از خنده ترکیدیم.

خانم سراجی به ما هندسه درس می داد.

سال دوم که بودیم خانم سراجی ( که خیلی لاغر بود ) یه مانتو مشکیه ملیله دوزیه خیلی کلوش می پوشید.( خدا ما رو ببخشه چقدر می خندیدم.)

سال سوم یه روز سر کلاس هندسه صحبت از لباس می شه . بجه ها بهش می گن خانم  چرا دیگه اون مانتو مشکیتونو نمی پوشین؟

خانم سراجی می گه: « نه دیگه ، اونو گذاشتم بدم به مستحق .»

چند وقت می گذشت یه روز خانم همون مانتو مشکی رو که حالا تا زانو کوتاهش کرده بود پوشید.

سر کلاس مهکام بهش می گه :« خانم این مانتو رو که می خواستین بدین مستحق ؟!»

 خانم سراجی :« آره دیدم کی از خودم مستحق تر ؟ پایینشو کوتاه کردم ، خودم می پوشم !»

مهکام :« آها ، خوب پس پایینشو دادین مستحق ...»

 

وای من هنوزم از این خاطره می خندم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:3  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02

1380 دوم دبیرستان - هندسه

دکتر ریحانه الادب ( استاد ) و سارا ، همیشه سر کلاس ساندویج مهسا رو که نیمکت جلویی می نشست بر می داشتن و می خوردن...

یکبار همین خانم جمالی مچشونو بدجور گرفت ، اما فقط استاد رو دید و از ته کلاس برد جلوی در که بیرونش کنه...

استاد رو به کلاس بود و خانم جمال روبروش یعنی پشت به کلاس...

سارا کلی ادا در می آورد واسه ریحانه...

ریحانه هم با خنده و اشاره  براش خط و نشون می کشید...

جمالی هم کلی از این لبخندهای استاد کفری شده بود.

باقیش هم یادم نیست ، به هر حال ریحانه هنوز زنده است و دانشجو زبان فرنگیه ...استاده دیگه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:0  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02
 

1380 دوم دبیرستان - هندسه

یه معلم هندسه جوون داشتیم ... خانم جمالی... (خداییش من که هیچ وقت هندسه یاد نگرفتم .)

یکمی هم قدش کوتاه بود.حالا...

یه روز خبر رسید که بچه های کلاس قبلی گچ ها رو گذاشتند بالای تخته که دست خانم جمالی بهش نرسه... 

ما هم گفتم چه کنیم چه نکنیم ، ما هم گچ ها رو گذاشتیم بالای تخته.

واسه اینکه نسبت به کلاس قبلی یکمی پیشرفت کرده باشیم ، یه خرس عروسکی هم وصل کردیم به پنکه وسط کلاس...

خانم آمد...

خواست درس بده...دید گچ نیست... حالا همه دارن زیر زیرکی می خندند ، بداخلاق هم بود ها...

گفت نماینده کلاس بیا گچ ها رو بیا پایین ...شیما گچ ها رو بهش داد .کلی خندیدم.

تا الان پنکه خاموش بود... خرسه هم با یه نخ بلند ازش آویزون بود...

یه کمی گذشت ، یکی پنکه رو روشن کرد...کلاس رفت رو هوا

باقیش اصلا یادم نیست..

حالا شما اگه یادتونه به این سوالات جواب بدید...

1) پیدا کنید صاحب خرس را؟

2)کی خرس را بست به پنکه؟

3)بعد روشن کردن پنکه چه روی داد؟

4) کی اصلا گفت این کارا رو بکنیم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:57  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02

1379 اول دبیرستان -ریاضی

 

بچه ها - بخصوص  مهکام - با  خانم فرهانی ( دبیر ریاضی ) خیلی بحث فوتبال می کردند.

مهکام معتقد بود که خانم فرهانی خیلی ازطباطبایی خوشش می آد و ازش دفاع می کنه...

واسه همینم یه روز یه پوستر بزرگ از طباطبایی از روزنامه برداشت آورد مدرسه ...

در ورودی جلوی کلاس بود و پشتشش سوراخ لوله بخاری.

مهکام عکس رو چسبوند پشت در ، جای لوله بخاری . در کلاس رو هم باز گذاشت.

خانم فرهانی آمد و درس داد و تو کلاس راه رفت.

بعد در کلاس بسته شد ...

 این یکی خوش اخلاق بود ولی خداییش خیلییییی اذیتش کردیم...

 سال بعد از مدرسه ما رفت...

(این مطلب با توجه به گفته های مهکام جونم اسلاه شد.)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:54  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02

1379 اول دبیرستان - روزای  اول  سال

تازه رفته بودیم دبیرستان ، فکر می کردیم کلی شاهکار کردیم و بزرگ شدیم...

سر کلاس داشتیم میزدیم و می خوندیم و یکی هم می رقصید...

که یهو ناظم مدرسه ، خانم خسروی آمد تو کلاس ...( خدا رحمتش کنه )

کیو دید؟ اونی که داشت می رقصید...

کلی داد و بیداد که کارتت رو به ببینم و پدر مادرت بایند بیان ، داری عربی می رقصی؟

اون دختر شجاع هم آروم از تو کیفش مارتش رو درآورد و بهش داد...

وقتی ناظم رفت و حرفا شروع شد ، دختر شجاع گفت :« خب بهش می گم من بندری می رقصیدم نه عربی !!!»

 

و آن روز ما همه   مهکام   را شناختیم ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:51  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1385/07/02

سلام...

 

چند روز پیش به مهکام گفتم می خوام یک وبلاگ از خاطرات خودمون تو دبیرستان بنویسم.اونم گفت خیلی خوبه با همدیگه دنبال یه اسم با حال گشتیم تا مهکام رسید به ...تخته پاک کن نمدی...یادته؟دوم دبیرستان بودیم ، ندای آزادی ، یه معلم آمار داشتیم به اسم خانم سراجی که کرمانشاهی بود.یادم نیست جلسه چندم بود که گیر داد به اینکه این تخته پاک کن های ابری خوب نیستند تخته پاک کن نمدی بیارید که تخته خوب تمییز شه...حالا ما موندیم تخته پاک کن نمدی چیه؟توضیح هم دادن که یه تیکه موکت ببرید نجاری تخته پاک کن درست کنه...خلاصه چند هفته ای گذشت و هر دفعه حرف تخته پاک کن بود تا اینکه خانم سراجی گفت هرکی تخته پاک کن نمدی بیاره بهش نمره می دم...باقیش هم که همه می دونن .راستی یادته جلسه بعدش چندتا تخته پاک کن نمدی داشتیم؟اصلا نمره داد؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:45  توسط آتیس  |