1380 دوم دبیرستان – کلاس عربی
گاهی وقتا یه خاطره هایی یادم میاد که هم خنده داره هم یکم خجالت می کشم...
نمی دونم چرا انقدر سر به سر خانم عابدی می گذاشتیم.طفلک خوب بودها...بگذریم...
یه بعد از ظهر سر کلاس عربی بودیم.من و پگاه جون ( قربونش برم ) آخر کلاس می نشستیم . دکتر ریحانه و سارا جون هم جلوی ما بودند.
دکتر و سارا ، پرتقال پوست کندند و خوردند... تا اینجا همه چی مثل همیشه بود وداشتیم مثل آدم به درس گوش نمی دادیم...
تا اینکه این دوتا هوس کردند پوست های پرتقال رو پرت کنند تو سطل آشغال ... کلاس ما هم بزرگ بود ، سطل هم روبروی ردیف ما ، کنار تخته...معلم داشت درس می داد و می نوشت...
بازی شروع شد...یه چند تایه اول خطا رفت تا قلق کار اومد دستشون...چندتایی هم افتاد تو سطل ، یکی هم پرت کردند طرف صابره که جهت مخالف ما اونم ته کلاس نشسته بود ، محکم خورد به سرش ... همون موقع...خوب دیگه آدمیزاده... حالا عمدی یا سهوی...یکیش از پشت سر خورد به خانم عابدی...
آقا این برگشت سمت کلاس گفت کی بود؟ حالا صابره هم سرشو گرفته اونم فقط صابره رو نگاه می کنه...
همه ساکت ...خانم عابدی هم که همیشه خونسرد بود حالا وحشتناک عصبانی...آخه بیچاره آزارش به کسی نمی رسید...گفتیم دکتر:« پاشو یه معذرت خواهی کن تموم شه دیگه» ...«...نه...من نبودم...» ( بابا ای ول )
خانم از کلاس رفت بیرون .تو این فاصله پوست پرتقال های جلوی کلاس رو جمع کردیم . یادم نیست کی بود ولی یکی از مشاورها اومد سر کلاس .همه گفتیم نه ما اصلا ندیدیم کی بود ؟اصلا چی شده؟؟!!
البته دکتر یه نمه سابقه شیطنتش زیاد بود واسه همین بهش گیر دادند ولی خب 50 تا بچه با هم گفتند :« نه ...کار دکتر نبود ، ما که هیچی ندیدیم...»...چه دوران خوبی...چقدر پشت همدیگه بودیم...
تو فاصله رفتن خانم عابدی از کلاس دکتر مداد کنته می کشد لای ابروهاش که اگه اومدن سراغش به ابروهاش گیر ندن...
خانم عابدی هم بعد از چند هفته برگشت سر کلاس...ولی تو همون چند هفته ما کلی حال کردیم...ناظم و مشاور هم همش می گفتند :« خجالت بکشد...»... تازه کلاس ما در کل مدرسه مشهور شد...




