تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
چهارشنبه 1388/09/11

 

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...

I can see the first leaf falling
it's all yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...
Outside it's now raining
and tears are falling from my eyes
why did it have to happen
why did it all have to end

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...

I have your arms around me ooooh like fire
but when I open my eyes
you're gone...

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do feel I will miss you much
miss you much...
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:5  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1388/07/23
 

اگه دارم مرزهامو پاک می کنم و دنیامو از اول می سازم ، از اینکار لذت می برم ...

از اینهمه ساز مخالف زدن خوشم میاد  ...

از این مملکت خودمختار ذهنی خودم ، راضیم ...

از اله صبح  تا شیپور سگ کلی فحش تو فکرم ولول می زنه ...

وقتی لبخند می زنم و می گم «چشم مهندس ... درست می شه ... »می دونم که می دونه

دارم تو فکرم می گم « ...» و منم می دونم که اون تو فکرش می گه : «....»

با اینحال همه به هم لبخند می زنیم !

و بعد هم احتمالا یه روز آفتابی به خاطر اینهمه لبخند میریم جهنم داغ جزجزی !!!!!!!! 

مگه اینکه گشت ارشاد لطف کنه بگیرمون و از آتیش نجاتمون بده !!!

کی می تونه حدس بزنه من با اینهمه لبخند و خنده تو کله ام چی می گذره ؟؟؟

کی می تونه تصور کنه من تا چه حد فمنیستم ؟

چرا باور نمی کنی منظور من از هر جمله دقیقا نزدیکترین معنیه اونه !

ای فلانی دو سه خطی بنویس ... ساده تر رنگی تر ...در پی قافیه و واژه بازار نباش ...

من می دونم جای رز و خرزهره مدام داره عوض میشه عین جریان برق متناوب ...

می خوام تنهای تنها ... باشم دور از جماعت ...

دراز می کشم رو چمن ... بالای سرم آبیه آبی ...

محبوبه آروم صدا می زنه « حالتون خوبه ؟»

چرا هرکی رو چمن بخوابه حالش بده ؟

...

بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه اش نرسید

کره الاغ عاشق رو هیشکی تو جاده ها ندید

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط آتیس  | 

شنبه 1388/05/17
 

دیگری میگه :

انسان باید مالک فکرش بشه ،

باید بدونه به چی فکر کنه

فکر خوب که از روح خوب نشات می گیره ، سازنده است ،

ولی فکر بد باعث تباهیست ،

باید دانست که مالک اصلی در این جهان و آن جهان خداوند است ،

هیچ « من » ای وجود ندارد که کسی صاحب آن باشد ،

همه به امانت در این دنیا هستند ...

...

دیگری میگه :

گلها تا وقتی روی بوته هستند با طراوت و زیبا به نظر می رسند ،

ولی اگر چیده شوند باید روز به روز با آنکه دوستشان داریم

شاهر زوالشان باشیم ،

به خاطر همین باید به آفریده هایی این چنین ،

از دید پروانه نگریست نه گلفروش !

...

دیگری چقدر جدیدا حرف می زنه ...

خودشم آخرش میگه زیادی زر زدم نه ؟

منم همیشه با سر اشاره می کنم که آره !

دیگری بلاخره با من یکی میشه ...روزی که من بپرم ...

اونوقت دیگه هیشکی نمی فهمه کدوم منم کدوم دیگری

...

من و دیگری خوشبخت میشیم !!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط آتیس  | 

جمعه 1388/05/16
 

مالکیت ... مالکیت ... مالکیت ...

راه تازه ... دنیای جدید ...

بگذار تو ماشین برقصم ...

بگذار روی هر چی پل هوایی هست ببوسمت و بپرم پایین ...

با من ساعت ۲ سوار چرخ و فلک شو ...

با من جین بپوش ...

با من به همه دنیا دروغ بگو ...

با من بخند ...

با من به همه چیز فحش بده ...

اگه گریه کردم بزن تو گوشم ...

اگه ترسیدم توجه نکن ...

هر وقت گفتم نه ، کر بشو ...

هر وقت حسود شدم از پیشم برو ...

هر وقت سرد بودم دستمو نگیر ...

بهم بگو  دنیا پر از مثلثه ...

بهم بگو از قطار جا موندم ...

 مجبورم کن فحش بدم ...

داد بزن ...

بگو هیچ چیز دائم نیست ...

این حس بد رو از من بگیر ...

من ستاره های  تو رو نمی خوام ...

بگذار از اول شروع کنم ...

منو ببر بهشت ...

دوباره متولد کن ...

یه آدم تازه بساز ...

هر روز بهم بگو نباید مالک شم ...

دوباره بهم بگو همه مردها خودخواهند ...

زنها بی وفان ...

بچه ها قدر نشناسن ...

بگو همه ی این درختها رو من کاشتم ...

تکرار کن ...

انقدر که آروم شم ...

...

... 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1388/05/15
 

دیگری میگه : بگو ببینم درد تو چیه ؟

می گم : مالکیت ...

یه چیزیو می خوام ... دوستش دارم خوابشو می بینم ... به محض اینکه بدستش میارم

از چشمم میفته ...

میگه : می ترسی ؟

می گم : آره !

می گه : همینه دیگه ... چرا می خوای مالک باشی ؟

 مگه همه چیز باید مال تو باشه ؟

درد بشر مالکیته ...

مهم نیست چی مال توئه چی مال تو نیست ...

مهم اینه که الان تویی که داری حالشو می بری

منو ببین تو این ویلا ... اینجا مال من نیست ... سندش به نام من نیست ...

اما الان منم که دارم حالشو می برم ...

بمیری هیچی با خودت نمی بری جز کفن ...

کفن هم دنیاییه ... پس اونم نمی بری ...

مالکیتت تموم میشه ...

انقدر حسود نشو ...

حسود نشو ...

ببین من رفتم یک هفته باکو ... هنوز با خاطره اش خوشم ...

یادم میفته حال می کنم ...

می گم : آره ... تموم جاهایی که برای تفریح قشنگن برای زندگی افتضاحن ...

می گه : آفرین ... داری درست می شی ...

حالا اگه بخوای هرچیزی رو مالک بشی همین حس بهت دست میده ...

دلتو می زنه ...

برو تو دل ماجرا ... تجربه کن ... خاطره بساز ...

 ولی بذارش کنار ... تا ابد با خاطره اش خوش باش ...

...

...

 آروم شده ام ... انگار همه چیز واسه همین مالکیته ...

من خوبم پس همه چیزهای خوب باید مال من باشه ...

زن من ... شوهر من ... خونه ی من ... ماشین من ... پول من ... ویلای من ...

دوست من ...

مالکیت ...

چیزی رو  تسخیر نکنیم ...

 محبت ، بند نیست که باهاش عشقتو اسیر کنی ... حالا عشقت هر چی باشه

اشیا یا انسانها ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:1  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/05/14
 

 

هیشکی مسئول زندگیه من نیست

لطف کن و اینو بفهم ...

حالم داره بهم می خوره از جامعه ای که حتی نمی تونم توش کسی رو که  دوست دارم

راحت ببوسم !

خسته نیستم ...راه رو بلدم !

فقط نمی خوام راهیو که بقیه رفتن برم !

بذار بیفتم تو چاه ! بذار بخورم به سنگ به کوه !

ولی بذار زندگی کنم !

بذار همه این خطهای قرمز و سیاه رو پاک کنم و دنیامو بدون خط کش بسازم !

من رو اینجور بخواه که هستم !

بذار بخندم ، ببخشم ، فراموش کنم !

من رو نترسون از حرف مردم !

نگو بهم زمان میگذه ، زیبایی میره !

نگو بهم بچه مونده ای ! من رو نرسون به دنیای سیاه سفید !

نگو بهم زندگی فرصت بس کوتاهیست

بذار تجربه کنم ... عاشق شم ... جفت شم یا تنها بمونم ...

بذار انتخاب کنم ...

بذار خوشحال بمونم ...  اگه بخندم تو هم می خندی

چرا همه چیز رو نشونم میدی و ازم می گیری ؟

ظالم شدی ! مسئول زندگیه من تویی !

ولی من خسته نیستم

پشیمونم نیستم ...

بهای تجربه هامو دادم ... گرون بود ولی می ارزید ...

حالا مجازاتم می کنی ؟ میرم جهنم داغ جزجزی ؟

الان دارم تصمیم می گیرم ...

که چرا همه می خوان ... به زندگیه من !!!!!!!!!!!!!!

می خوام جایی باشم که تو خیابونش بلند بخندم

لباس صورتی بپوشم

بدوم

ببوسم

و نگران نباشم که مبادا کسی منو ببینه

چون من یه زنم

می خوام تمام حرفا رو آتیش بزنم 

می خوام تنها باشم !

می دونی دیگه اصلا حس جدیدی نیست که از خواب بپرم

یه حس تازه بهم بده

من دیگه اون آدم قبلی نیستم

شاید کراوات بزنم

برم قاطیه اوپوزوسیون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/04/10
 

توی آنچنان وضعیت بدی افتادم که ...

نه خودم می تونم مشکلمو حل کنم نه کسی رو دارم ازش کمک بگیرم

نه میشه از کسی کمک گرفت !!!

می خوام همه اش رو تو خواب دیده باشم ...

شاید بیشتر ترسیده ام ! آره واقعا ترسیده ام !


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط آتیس  | 

جمعه 1388/03/29
 

رفت از دار فنا مشروطه                    رحمت الله علي مشروطه!
مجلس فاتحه برپا سازيد!                 قاري خوب مهيا سازيد!
از عسل شربت و حلوا سازيد!          اين سخن را همه انشا سازيد!


                          رحمت الله علي مشروطه!

جمع گرديد همه با تب و تاب!          مجلس فاتحه خواني به شتاب!
صرف گرديد چو قليان و گلاب           پس بخوانيد همه بهر ثواب:


رحمت الله علي مشروطه!

رخت پاكيزه بپوشيد همه!            بهر مشروطه بكوشيد همه!
همچو زنبور بجوشيد همه!           بهر مشروطه بكوشيد همه!


                        رحمت الله علي مشروطه!

فرش و قاليچه ز كرمان آريد!         گل گلدسته ز كاشان آريد!
آب نارنج ز گيلان آريد!                 ماهي و مرغ و فسنجان آريد!


رحمت الله علي مشروطه!

پس بياريد به صد سوز و گداز      روضه خواني كه بود خوش آواز
از پس روضه و تعقيب نماز          هي بخوانيد به آواز حجاز:


                      رحمت الله علي مشروطه!

ما سخن هاي نهاني داريم       مجلس فاتحه خواني داريم
باز اميد جواني داريم               سوي مجلس نگراني داريم


                     رحمت الله علي مشروطه!

لوطيان خوب به ما حقه زدند        طرز مرغوب به ما حقه زدند
عكس مطلوب به ما حقه زدند       در «دزاشوب» به ما حقه زدند


                    رحمت الله علي مشروطه!

بود اگر گردن مشروطه كلفت        پس چرا زود به يك تير بخفت؟
نعمتي بود ز كف رست به مفت     واعظي بر سر منبر مي گفت:


                   لعنت الله علي مشروطه!

اهل تهران چو نشان ها دادند!         اهل تبريز چه جان ها دادند!
اهل گيلان چو جوان ها دادند!          آخر اين شعر به آنها دادند


                 رحمت الله علي مشروطه!

علم اگر نيست، عمل هم خوبست     اصل اگر نيست، بدل هم خوبست
قند اگر نيست، عسل هم خوبست       خواندن شعر و غزل هم خوبست


                  رحمت الله علي مشروطه

 حيف از آن زحمت بي حاصل ما!      حل نشد عاقبت اين مشكل ما
«دده بزماره» شده خوشگل ما           دل ما، واي دل ما، واي دل ما!


                  رحمت الله علي مشروطه!

يزد و كاشان و فراهان و عراق          قم و قزوين و خراسان و نراق
قصرشيرين و كرند و پل و طاق         بر زبان همه با زور و چماق:


                 رحمت الله علي مشروطه!

خلق، از جان همه بيزار شدند          زارعين جمله گرفتار شدند
كسبه يكسره بيكار شدند               اغنيا داخل اين كار شدند

بود مال فقرا مشروطه                 رحمت الله علي مشروطه!

 

اشرف الدين گيلاني (نسيم شمال)

پس از سركوب مشروطه خواهان این شعر را در وصف حال و هواي آن روزگار گفته است .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/03/20
 

جون من این شعر رو بخون :

دیگه مجبور نیستی هرجا که میری   /   ازم اجازه ی رفتن بگیری

میشه با هر کی که می خوای بجوشی  /    اصلا هر چی دلت می خواد بپوشی

میشه به هر کی می خوای دل ببندی    /      یا با غریبه ها بگی بخندی

وقتی دیر می کنی یا میری جایی      /    دیگه نیستم بهت بگم کجایی

 

در این قسمت شما نمونه بارز یک مرد ایرانی رو می بینید ... و همچنان مشهود است

که زن ایشون هم مثل سایر زنان ، کاملا از شعور و قدرت تشخیص اینکه چیکار

کنه چیکار نکنه ، چی بپوشه با کی دوست بشه ... تهی بوده ... و این آقا یه جورایی تو زندگی

عیالش فردین می بوده ...دمش گرم ...

 

نرو تنهام نذار با درد و غمهام  / اگرچه دلخوری از خیلی حرفهام

به قرآنی که از سایه اش گذشتم     /  به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

نگو می بینمت یه روز دیگه  / آخه احساس من اینو نمیگه

نمی تونم قبول کنم نباشم    /  (سانسور / حرفهایی درباره رقیب که در شان وبلاگ نیست )

 

ببین دخترم اصولا اون ۳ تا بیت اول رو کلا از هیچ مردی باور نکن +

آی گلی دوستت دارم + آی گلی خوشگلی...

همه اینها رو میگه که برسه به اون بیتی که سانسورش کردم بگه اگر من بمیرم دوباره شوهر کنی

 میام می کشمت  گلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...

گرچه گلی جون اگه تو بمیری ، همین آقا سر سال دختر شمسی خانومو عقد می کنه ... به هر حال

اون مرده ... مرد که نمی تونه تنها زندگی کنه ؟؟؟ کی رختهاشو بشوره ؟؟؟ حق بده بهش ...

 

خداحافظ همیشه بهتر از من /   همیشه یا که هر جا سر تر از من

تو چشمات بهترین بودم تو دنیا/  نمیدیدی اگر چه کمتر از من

خداحافظ که رفتم بی بهونه/  ازین خونه ات دلم بدجوری خونه

به جای سر به روی شونه ی  من/ تو یادم خاطرات تو می مونه

 

یعنی : اوهوی  ضعیفه لچک به سر !!! یادت رفته از خونه بابات اومدی سواد نداشتی

من اجازه دادم بری سیکل بگیری؟؟؟ حالا واسه من دم در آوردی؟

( در ضمن شاعر داماد سر خونه بوده )

 

اگه کوه طلا واست میاره/ اگه دنیا رو زیر پات بذاره

بازم دستهای خالیم خوب می دونن/  که هیشکی قد من دوستت نداره

گلت خشک شد ولی هرگز نمرده / زمان بوی تو رو از خونه برده

دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم  / ولی چند ماهه که خوابم نبرده

 

به هر حال همیشه باید یه مقصر پیدا کرد دیگه ... به هر حال کوه طلا نداشته که واست یه شاخه

گل بخره .. یا یه خرس پشمالو ۲۰۰۰ تومنی بهت کادو بده ... نداره دیگه .. گیر دادیاااااااااااا...

+ عمرا لنگه من پیدا کنی دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

داری میری ولی پیشت می مونم/ واست هیچی نبودم خوب می دونم

ولی من در عوض هرجه که باشم/ واست تا آخر عمرم می خونم

شاید خیلی چیزها می خواستی اما /  منم هیچی نداشتم پات بریزم

 

ایشون هیچی نداشته پای عیالش بریزه ... فقط می تونسته بپرسه کجا میری ؟ چی پوشیدی ؟

چرا خندیدی؟ چرا نفس کشیدی  ؟ چرا؟ چرا ؟ چرا ؟فقط سایه سر بوده ماشالله ...

این زجه موره ها رو باور نکن ...

 

انقد بغضم رو پنهون کردم از تو / از اون روزی که تو رفتی مریضم

به بیان دیگه یعنی دیگه  کسی تو خونه نیست سرش داد بزنم ...

( نمونه غیر فیزیکیشو گفتم که نگید چه فمینیست!!!! )

 

قدیما یادمه میرفتی جایی  / همیشه یه خداحافظ می گفتی

چقدر آسون شدم باهات غریبه / بازم پشت سرم چیزی شنفتی؟

باز رفتی خونه ننه ات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 الان داغی نمی فمهمی چی می گم /  مدیونی اگه یادم بیفتی

 

عزیزم تو که نمی خوای مدیون باشی؟؟؟ ها ؟؟؟ آفرین ... می دونستم دین و ایمون داری...

پس اصلا یادش نیفت ( زیاد به این موضوع فکر نکن که چه مودبانه بهت گفت نفهم !!!)

***************************************************

 

نتیجه:

دنبال  آدرس این خانم خوشبخت نباشین ، ایشون مرده ...

 شوهرشم دیگه دستش بهش نمیرسه هی  بهش گیر بده ...

منظورشم الان اینه که اگه عزرائیل به گوشم برسونه اون دنیا لباس حریر پوشیدی و

با قلمان ها می پری ...میام خفه ات می کنم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1388/03/18
چند وقت قبل سازمان سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند.

در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور سیا يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :

- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!

مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت:

- حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم.

مامور نگاهي كرد و گفت :

مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد.

بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:

- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش.

مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:

- من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم!

مامور سیا پاسخ داد:

- نه! همسرت را بردار و به خانه برو..

حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

- ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش.

او اسلحه را گرفت و بلافاصله وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:

- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است. من مجبور شدم آنقدر با صندلي بزنمش تا بميرد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:53  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/03/13
 

خوب گوش کن ... اگه لازمه یادداشت برداری کن اولش یه شجره نامه خانوادگی بکش

که بعدش نگی تکرار کن نفهمیدمااااا ... من اعصاب ندارم ...

...

قصه از کجا شروع شد من نمدونم ...

من دیدم آمیتا باچان داره می گه

 اوهویییی ملت به بغل دستیتون بگین آی لاو یو ...

ما هم جذب فیلم شدیم خفن ...

...

آمیتا باچان یه پسر داشت به اسم اصغر ... یه عروس هم داشت ملوسک ...

یه خانومی هم بود که ما اینجا بهش میگیم خانجان ...

خانجان یه پسر داشت کامبیز ... یه عروس داشت شمسی...

...

نمدونم چی شد آمیتاباچان با خانجان دوست شدن ...

ملوسک و کامبیز هم همش با همسرانشون اختلاف می داشتند ...

جای خواهری این شمسی خانوم بسیار خانوم با کمالاتی بود ...

اصغر هم که دیگه از ثروت و کلاس اینا داشت می ترکید ...

کامبیز مربی فوتبال که پاش شکسته بود خونه داری می کرد... خیلی هم بدخلاق بود

ملوسک هم همچین قیافه ای نداشت ...

خلاصه موردی که بسیار ما رو جذب کرد اصغر بود که به شدت لاو می ترکاند ...

ملوسک و کامبیز عاشق هم شدن...اولش هی شوخی شوخی بود یوهو جدی شد ...

این وسط یوهو آمیتاباچان افتاد مرد ... قبل اینکه کامل بمیره به عروسش گفت :

« دست از سر کچل این پسر من بردار برو عاشق شو بذار این بچه  هم عاشق شه »

بعد مرد ...

بعد کامبیز رفت خونه به شمسی گفت من ۶ ماهه عاشقم ولی دیگه بی خیال شدم بیا

منو ببخش زین پس فصلی نو را آغاز کنیم ( در ضمن اینا همه همدیگه رو می شناختن ها )

شمسی هم گفت خاک بر سرت عاشق ملوسک شدی بی تربیت ؟

زد تو گوش کامبیز انداختش بیرون ...

ملوسک هم به اصغر گفت ... آقا ... اصغر قاطی کرد ... همه چی رو زد شکست ...

بعد خیالی مودبانه گفت اگه می خوای بری من جلوتو نمی گیرم ...

ملوسک هم رفت  زنگ زد به کامبیز گفت خاک به سرم اشتباه گرفتم شمارتو  ... این اصغر آقای

ما انقده با حاله گفته فدای سرت ... عیاله تو چی گفت ؟

کامبیزم گفت عیال ما هم گفت الهی پیش مرگت بشم ... همه اش تقصیر استکبار جهانیه ...

( در ضمن اینها همه تو نیویورک زندگی می کردن ها )

بعد ملوسک رفت یه شهری معلم شد ..کامبیزم معلوم نشد کجا رفت ...

یوهو ۳ سال گذشت ...

اصغر اومد دم خونه ملوسک گفت :

عیال سابق ... عروسیمه ... میای ساقدوش بشی؟

ملوسک هم گفت به چشم ...

از طرفی کامبیز رفت به شمسی بگه که داره میره کانادا مربی فوتبال بشه دید شمسی نامزد

شده ... گفت الهی خوشبخت شین ...

بعد اینجا باحاله که خواهر نامزد شمسی شده بود عیال جدید اصغر ...

شمسی با نامزدش رفت عروسیه اصغر گفت اوا اصغر تویی؟

گفت آره ملوسک که با آقای شوما پرید من طلاقش دادم ...

اینجا گفتن اوه ... پس کامبیز  و ملوسک خبر ندارن ...

ملوسک هم که ساقدوش بود ...

شمسی رفت بهش گفت زود برو که به کامبیز تو ایستگاه قطار برسی ...

اصغر هم دسته گل عروس رو آورد داد به ملوسک گفت الهی خوشبخت شی...

( یعنی آخر روشن فکری )

ملوسک هم رفت ایستگاه کامبیز رو وقتی پیدا کرد که سوار قطار بود ...

اومد تو ایستگاه نشست به گریه که یوهو کامبیز اوم گفت آی لا یو ...

بعر گفتن خب بریم مریج بشیم و خوشبختی ...

که کاشف به عمل اومد

 چون کامبیز ترمز اضطراری قطار رو کشیده بایستی ۱۵ روز بره

کول واتر بخوره ...

و ته اش گفت

ما سالها بعد خوشبخت شدیم اما کاش برای خوشبخت شدنمون

از رو دلهای شکسته نمی گذشتیم

 

بله خلاصه که اینجوری هاست ...

ما نفهمیدیم اینا اگه زوجین سابق خود را دوست نمی داشتند پس مریضی می داشتند

 که ازدواج کردن ؟

بیچاره اصغر هی گریه می کرد می گفت به ملوسک اگه منو دوست نداشتی چرا منو گرفتی ؟؟؟

یعنی گذاشتی من بگیرمت ...

الخ ...

حالا شوما پیدا کنید  بچه کامبیز و شمسی چرا دیگه ویلون نزد ؟

...

با دقت این پست رو بخونید من برای دیدن این فیلم ساعتها تبلیغ داروی ترک اعتیاد رو هم

تماشا کردم ...

.

.

.

.

.

( راستشو بخواین من بیشتر اینو نوشتم ببینم کی حوصله داره تا آخرشو بخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:29  توسط آتیس  | 

شنبه 1388/02/05


اين روزها سرانه ي همه چي رو مي گن .

سرانه ي اهداي گل :

در اروپا براي هر نفر ، يك شاخه گل ،

و در ايران ،

در ازاي هر ۱۵ نفر يك شاخه ...

 

موزيك ويدئو hello از ليونل ريچي   ...

مطمئنا ارزش ديدن دارد ...

بيشتر از يكبار ...

البته واقعا دمش گرم خيلي قشنگ مي خونه ها ...

اما هر بار ميگه : hello.... is it me u r looking for؟

من ميميرم از خنده ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط آتیس  | 

شنبه 1388/01/29

 

At five minutes and six seconds after 4 AM on the 8th of July this year

the time and date will be 04:05:06 07/08/09

!!! This will never happen again  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:51  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/01/12
 

گفتگوی آنلاین اینترنتی

-:« خب من برم الان کلاه قرمزی داره ببینم ... این پسر عمه زا خیلی باحاله !»

عارفه :« باشه بای .»

-:« »

***و بعد از کلاه قرمزی ***

مای گاد ... ۶ تا میس کال ... یعنی کی می تونه باشه ؟؟؟ ( در اینجا کلی افکار جور و ناجور و

کلی پروانه و کلی بادکنک قلب و اینا دور کله ی یه آدم بی جنبه پرواز می کنه که ما عمرا

اینجوری باشیم !!!!!!!! )

...

۶تا میس کال از عارفه !!! حکما  این دختره به من نظر داره ...

وای sms هم هست ... یعنی از کی می تونه باشه ؟؟؟

عارفه :« ای بمیرییییییییییییییییی!!! انگار کلاه قرمزی درسه کنکورشه !!!!!!»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:39  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1388/01/02
 

آدرس آهنگ وبلاگ :

دانلود فول آلبوم موسیقی متن انیمیشن عروس مرده

 امیدوارم دانلود کنید و خوشتون بیاد

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:49  توسط آتیس