تبليغاتX
تخته پاک کن نمدی
دوشنبه 1390/11/03

سارا میگه :

 فکر کن از اینها میشیم که به جای من میگن موااااااااااان ...

فوکل ... مانتو سفید ... شلوار پارچه ای مشکی ... لاک زرشکی ... مقنعه چونه دار که رو سرش

چند ردیف چرخ کاری شده ... مانتو با اپل  هااااااا ... کفش طوسی پاشنه تخم مرغی ...

...

- : نه نمیشیم... الان سال ؟؟13 نیست ... ما هم دکتر نیستیم !!!



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:40  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1390/11/03

و اندر احوالات کلاس ... همانا استاد بگفتندی :


 - : مردم از ما خوششون نمیاد ... 

موتوری ها رد می شن می زنن عمامه ما رو می اندازن ...

ولی خب گاهی هم اتفاقهای جالب میوفته ...

یکبار یه بچه ای منو دید داد زد :


ماماااااااااان ! خدا ! خدا !



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط آتیس  | 

سه شنبه 1390/03/10

چونانکه که طی چند روز اخیر شماری ما را تهدید فرمودند که اگر جوابشان را ندهیم

بزودی می میرند بر این نتیجه  حاصل آمدیم که :

سکوت راه حلی است در جهت مقابله با انفجار جمعیت !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:32  توسط آتیس  | 

پنجشنبه 1390/02/22

داوود : تیچر ما یه مرغ مینا داشتیم ...  سلام می کرد !

میگفت چطوری ؟ باباش اومد .... ولی فروختیمش !

- : چرا ؟

داوود : آخه صدای آیفون هم در میاورد !


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:31  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1390/01/10

بهار : ببین قرار کوه بهم خورد !

- : ااا... چرا ؟

-: یکی از فامیلهامون فوت کرده !

-: آخی ... فامیل نزدیک ؟

بهار : نه ... نزدیک که نیست ... شوهر دختر دایی مامانم !

- : آخی ... چند سالش بود ؟

بهار : حدود 60 ...

-: آخی ... خدا رحمتش کنه ...

بهار : خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

- : رفتگان ما آمرزیده هستند عزیزم ! خب ... حالا تو واسه چی میری؟

بهار : آخه یه پسر داره  که...

- : آها ... چند سالشه ؟

بهار : 28 . همه جوونهای فامیل قرار گذاشتیم که ...

- : پسره رو تور کنین ؟؟؟؟!!!!!!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:23  توسط آتیس  | 

شنبه 1388/12/01

برای دعا به خدایان یونانی متوسل شو

تعدادشون بیشتره .

...

سرشونم خلوت تره !



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:49  توسط آتیس  | 

یکشنبه 1388/10/27

تنها چیزی که عادلانه بین مردم قسمت شده عقل است ...

چون هیچکس آرزو نداره بیشترشو داشته باشه !



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:51  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/09/11

 

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...

I can see the first leaf falling
it's all yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...
Outside it's now raining
and tears are falling from my eyes
why did it have to happen
why did it all have to end

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...

I have your arms around me ooooh like fire
but when I open my eyes
you're gone...

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do do feel that
I too too will miss you much
miss you much...

I'm a big big girl
in a big big world
It's not a big big thing if you leave me
but I do feel I will miss you much
miss you much...
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:5  توسط آتیس  | 

جمعه 1388/03/29
 

رفت از دار فنا مشروطه                    رحمت الله علي مشروطه!
مجلس فاتحه برپا سازيد!                 قاري خوب مهيا سازيد!
از عسل شربت و حلوا سازيد!          اين سخن را همه انشا سازيد!


                          رحمت الله علي مشروطه!

جمع گرديد همه با تب و تاب!          مجلس فاتحه خواني به شتاب!
صرف گرديد چو قليان و گلاب           پس بخوانيد همه بهر ثواب:


رحمت الله علي مشروطه!

رخت پاكيزه بپوشيد همه!            بهر مشروطه بكوشيد همه!
همچو زنبور بجوشيد همه!           بهر مشروطه بكوشيد همه!


                        رحمت الله علي مشروطه!

فرش و قاليچه ز كرمان آريد!         گل گلدسته ز كاشان آريد!
آب نارنج ز گيلان آريد!                 ماهي و مرغ و فسنجان آريد!


رحمت الله علي مشروطه!

پس بياريد به صد سوز و گداز      روضه خواني كه بود خوش آواز
از پس روضه و تعقيب نماز          هي بخوانيد به آواز حجاز:


                      رحمت الله علي مشروطه!

ما سخن هاي نهاني داريم       مجلس فاتحه خواني داريم
باز اميد جواني داريم               سوي مجلس نگراني داريم


                     رحمت الله علي مشروطه!

لوطيان خوب به ما حقه زدند        طرز مرغوب به ما حقه زدند
عكس مطلوب به ما حقه زدند       در «دزاشوب» به ما حقه زدند


                    رحمت الله علي مشروطه!

بود اگر گردن مشروطه كلفت        پس چرا زود به يك تير بخفت؟
نعمتي بود ز كف رست به مفت     واعظي بر سر منبر مي گفت:


                   لعنت الله علي مشروطه!

اهل تهران چو نشان ها دادند!         اهل تبريز چه جان ها دادند!
اهل گيلان چو جوان ها دادند!          آخر اين شعر به آنها دادند


                 رحمت الله علي مشروطه!

علم اگر نيست، عمل هم خوبست     اصل اگر نيست، بدل هم خوبست
قند اگر نيست، عسل هم خوبست       خواندن شعر و غزل هم خوبست


                  رحمت الله علي مشروطه

 حيف از آن زحمت بي حاصل ما!      حل نشد عاقبت اين مشكل ما
«دده بزماره» شده خوشگل ما           دل ما، واي دل ما، واي دل ما!


                  رحمت الله علي مشروطه!

يزد و كاشان و فراهان و عراق          قم و قزوين و خراسان و نراق
قصرشيرين و كرند و پل و طاق         بر زبان همه با زور و چماق:


                 رحمت الله علي مشروطه!

خلق، از جان همه بيزار شدند          زارعين جمله گرفتار شدند
كسبه يكسره بيكار شدند               اغنيا داخل اين كار شدند

بود مال فقرا مشروطه                 رحمت الله علي مشروطه!

 

اشرف الدين گيلاني (نسيم شمال)

پس از سركوب مشروطه خواهان این شعر را در وصف حال و هواي آن روزگار گفته است .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/03/20
 

جون من این شعر رو بخون :

دیگه مجبور نیستی هرجا که میری   /   ازم اجازه ی رفتن بگیری

میشه با هر کی که می خوای بجوشی  /    اصلا هر چی دلت می خواد بپوشی

میشه به هر کی می خوای دل ببندی    /      یا با غریبه ها بگی بخندی

وقتی دیر می کنی یا میری جایی      /    دیگه نیستم بهت بگم کجایی

 

در این قسمت شما نمونه بارز یک مرد ایرانی رو می بینید ... و همچنان مشهود است

که زن ایشون هم مثل سایر زنان ، کاملا از شعور و قدرت تشخیص اینکه چیکار

کنه چیکار نکنه ، چی بپوشه با کی دوست بشه ... تهی بوده ... و این آقا یه جورایی تو زندگی

عیالش فردین می بوده ...دمش گرم ...

 

نرو تنهام نذار با درد و غمهام  / اگرچه دلخوری از خیلی حرفهام

به قرآنی که از سایه اش گذشتم     /  به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

نگو می بینمت یه روز دیگه  / آخه احساس من اینو نمیگه

نمی تونم قبول کنم نباشم    /  (سانسور / حرفهایی درباره رقیب که در شان وبلاگ نیست )

 

ببین دخترم اصولا اون ۳ تا بیت اول رو کلا از هیچ مردی باور نکن +

آی گلی دوستت دارم + آی گلی خوشگلی...

همه اینها رو میگه که برسه به اون بیتی که سانسورش کردم بگه اگر من بمیرم دوباره شوهر کنی

 میام می کشمت  گلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...

گرچه گلی جون اگه تو بمیری ، همین آقا سر سال دختر شمسی خانومو عقد می کنه ... به هر حال

اون مرده ... مرد که نمی تونه تنها زندگی کنه ؟؟؟ کی رختهاشو بشوره ؟؟؟ حق بده بهش ...

 

خداحافظ همیشه بهتر از من /   همیشه یا که هر جا سر تر از من

تو چشمات بهترین بودم تو دنیا/  نمیدیدی اگر چه کمتر از من

خداحافظ که رفتم بی بهونه/  ازین خونه ات دلم بدجوری خونه

به جای سر به روی شونه ی  من/ تو یادم خاطرات تو می مونه

 

یعنی : اوهوی  ضعیفه لچک به سر !!! یادت رفته از خونه بابات اومدی سواد نداشتی

من اجازه دادم بری سیکل بگیری؟؟؟ حالا واسه من دم در آوردی؟

( در ضمن شاعر داماد سر خونه بوده )

 

اگه کوه طلا واست میاره/ اگه دنیا رو زیر پات بذاره

بازم دستهای خالیم خوب می دونن/  که هیشکی قد من دوستت نداره

گلت خشک شد ولی هرگز نمرده / زمان بوی تو رو از خونه برده

دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم  / ولی چند ماهه که خوابم نبرده

 

به هر حال همیشه باید یه مقصر پیدا کرد دیگه ... به هر حال کوه طلا نداشته که واست یه شاخه

گل بخره .. یا یه خرس پشمالو ۲۰۰۰ تومنی بهت کادو بده ... نداره دیگه .. گیر دادیاااااااااااا...

+ عمرا لنگه من پیدا کنی دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

داری میری ولی پیشت می مونم/ واست هیچی نبودم خوب می دونم

ولی من در عوض هرجه که باشم/ واست تا آخر عمرم می خونم

شاید خیلی چیزها می خواستی اما /  منم هیچی نداشتم پات بریزم

 

ایشون هیچی نداشته پای عیالش بریزه ... فقط می تونسته بپرسه کجا میری ؟ چی پوشیدی ؟

چرا خندیدی؟ چرا نفس کشیدی  ؟ چرا؟ چرا ؟ چرا ؟فقط سایه سر بوده ماشالله ...

این زجه موره ها رو باور نکن ...

 

انقد بغضم رو پنهون کردم از تو / از اون روزی که تو رفتی مریضم

به بیان دیگه یعنی دیگه  کسی تو خونه نیست سرش داد بزنم ...

( نمونه غیر فیزیکیشو گفتم که نگید چه فمینیست!!!! )

 

قدیما یادمه میرفتی جایی  / همیشه یه خداحافظ می گفتی

چقدر آسون شدم باهات غریبه / بازم پشت سرم چیزی شنفتی؟

باز رفتی خونه ننه ات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 الان داغی نمی فمهمی چی می گم /  مدیونی اگه یادم بیفتی

 

عزیزم تو که نمی خوای مدیون باشی؟؟؟ ها ؟؟؟ آفرین ... می دونستم دین و ایمون داری...

پس اصلا یادش نیفت ( زیاد به این موضوع فکر نکن که چه مودبانه بهت گفت نفهم !!!)

***************************************************

 

نتیجه:

دنبال  آدرس این خانم خوشبخت نباشین ، ایشون مرده ...

 شوهرشم دیگه دستش بهش نمیرسه هی  بهش گیر بده ...

منظورشم الان اینه که اگه عزرائیل به گوشم برسونه اون دنیا لباس حریر پوشیدی و

با قلمان ها می پری ...میام خفه ات می کنم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط آتیس  | 

دوشنبه 1388/03/18
چند وقت قبل سازمان سیا (سازمان جاسوسی آمریکا) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.

پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند.

در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور سیا يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :

- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!

مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت:

- حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم.

مامور نگاهي كرد و گفت :

مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد.

بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:

- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش.

مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:

- من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم!

مامور سیا پاسخ داد:

- نه! همسرت را بردار و به خانه برو..

حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

- ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش.

او اسلحه را گرفت و بلافاصله وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:

- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است. من مجبور شدم آنقدر با صندلي بزنمش تا بميرد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:53  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/03/13
 

خوب گوش کن ... اگه لازمه یادداشت برداری کن اولش یه شجره نامه خانوادگی بکش

که بعدش نگی تکرار کن نفهمیدمااااا ... من اعصاب ندارم ...

...

قصه از کجا شروع شد من نمدونم ...

من دیدم آمیتا باچان داره می گه

 اوهویییی ملت به بغل دستیتون بگین آی لاو یو ...

ما هم جذب فیلم شدیم خفن ...

...

آمیتا باچان یه پسر داشت به اسم اصغر ... یه عروس هم داشت ملوسک ...

یه خانومی هم بود که ما اینجا بهش میگیم خانجان ...

خانجان یه پسر داشت کامبیز ... یه عروس داشت شمسی...

...

نمدونم چی شد آمیتاباچان با خانجان دوست شدن ...

ملوسک و کامبیز هم همش با همسرانشون اختلاف می داشتند ...

جای خواهری این شمسی خانوم بسیار خانوم با کمالاتی بود ...

اصغر هم که دیگه از ثروت و کلاس اینا داشت می ترکید ...

کامبیز مربی فوتبال که پاش شکسته بود خونه داری می کرد... خیلی هم بدخلاق بود

ملوسک هم همچین قیافه ای نداشت ...

خلاصه موردی که بسیار ما رو جذب کرد اصغر بود که به شدت لاو می ترکاند ...

ملوسک و کامبیز عاشق هم شدن...اولش هی شوخی شوخی بود یوهو جدی شد ...

این وسط یوهو آمیتاباچان افتاد مرد ... قبل اینکه کامل بمیره به عروسش گفت :

« دست از سر کچل این پسر من بردار برو عاشق شو بذار این بچه  هم عاشق شه »

بعد مرد ...

بعد کامبیز رفت خونه به شمسی گفت من ۶ ماهه عاشقم ولی دیگه بی خیال شدم بیا

منو ببخش زین پس فصلی نو را آغاز کنیم ( در ضمن اینا همه همدیگه رو می شناختن ها )

شمسی هم گفت خاک بر سرت عاشق ملوسک شدی بی تربیت ؟

زد تو گوش کامبیز انداختش بیرون ...

ملوسک هم به اصغر گفت ... آقا ... اصغر قاطی کرد ... همه چی رو زد شکست ...

بعد خیالی مودبانه گفت اگه می خوای بری من جلوتو نمی گیرم ...

ملوسک هم رفت  زنگ زد به کامبیز گفت خاک به سرم اشتباه گرفتم شمارتو  ... این اصغر آقای

ما انقده با حاله گفته فدای سرت ... عیاله تو چی گفت ؟

کامبیزم گفت عیال ما هم گفت الهی پیش مرگت بشم ... همه اش تقصیر استکبار جهانیه ...

( در ضمن اینها همه تو نیویورک زندگی می کردن ها )

بعد ملوسک رفت یه شهری معلم شد ..کامبیزم معلوم نشد کجا رفت ...

یوهو ۳ سال گذشت ...

اصغر اومد دم خونه ملوسک گفت :

عیال سابق ... عروسیمه ... میای ساقدوش بشی؟

ملوسک هم گفت به چشم ...

از طرفی کامبیز رفت به شمسی بگه که داره میره کانادا مربی فوتبال بشه دید شمسی نامزد

شده ... گفت الهی خوشبخت شین ...

بعد اینجا باحاله که خواهر نامزد شمسی شده بود عیال جدید اصغر ...

شمسی با نامزدش رفت عروسیه اصغر گفت اوا اصغر تویی؟

گفت آره ملوسک که با آقای شوما پرید من طلاقش دادم ...

اینجا گفتن اوه ... پس کامبیز  و ملوسک خبر ندارن ...

ملوسک هم که ساقدوش بود ...

شمسی رفت بهش گفت زود برو که به کامبیز تو ایستگاه قطار برسی ...

اصغر هم دسته گل عروس رو آورد داد به ملوسک گفت الهی خوشبخت شی...

( یعنی آخر روشن فکری )

ملوسک هم رفت ایستگاه کامبیز رو وقتی پیدا کرد که سوار قطار بود ...

اومد تو ایستگاه نشست به گریه که یوهو کامبیز اوم گفت آی لا یو ...

بعر گفتن خب بریم مریج بشیم و خوشبختی ...

که کاشف به عمل اومد

 چون کامبیز ترمز اضطراری قطار رو کشیده بایستی ۱۵ روز بره

کول واتر بخوره ...

و ته اش گفت

ما سالها بعد خوشبخت شدیم اما کاش برای خوشبخت شدنمون

از رو دلهای شکسته نمی گذشتیم

 

بله خلاصه که اینجوری هاست ...

ما نفهمیدیم اینا اگه زوجین سابق خود را دوست نمی داشتند پس مریضی می داشتند

 که ازدواج کردن ؟

بیچاره اصغر هی گریه می کرد می گفت به ملوسک اگه منو دوست نداشتی چرا منو گرفتی ؟؟؟

یعنی گذاشتی من بگیرمت ...

الخ ...

حالا شوما پیدا کنید  بچه کامبیز و شمسی چرا دیگه ویلون نزد ؟

...

با دقت این پست رو بخونید من برای دیدن این فیلم ساعتها تبلیغ داروی ترک اعتیاد رو هم

تماشا کردم ...

.

.

.

.

.

( راستشو بخواین من بیشتر اینو نوشتم ببینم کی حوصله داره تا آخرشو بخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:29  توسط آتیس  | 

شنبه 1388/02/05


اين روزها سرانه ي همه چي رو مي گن .

سرانه ي اهداي گل :

در اروپا براي هر نفر ، يك شاخه گل ،

و در ايران ،

در ازاي هر ۱۵ نفر يك شاخه ...

 

موزيك ويدئو hello از ليونل ريچي   ...

مطمئنا ارزش ديدن دارد ...

بيشتر از يكبار ...

البته واقعا دمش گرم خيلي قشنگ مي خونه ها ...

اما هر بار ميگه : hello.... is it me u r looking for؟

من ميميرم از خنده ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط آتیس  | 

شنبه 1388/01/29

 

At five minutes and six seconds after 4 AM on the 8th of July this year

the time and date will be 04:05:06 07/08/09

!!! This will never happen again  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:51  توسط آتیس  | 

چهارشنبه 1388/01/12
 

گفتگوی آنلاین اینترنتی

-:« خب من برم الان کلاه قرمزی داره ببینم ... این پسر عمه زا خیلی باحاله !»

عارفه :« باشه بای .»

-:« »

***و بعد از کلاه قرمزی ***

مای گاد ... ۶ تا میس کال ... یعنی کی می تونه باشه ؟؟؟ ( در اینجا کلی افکار جور و ناجور و

کلی پروانه و کلی بادکنک قلب و اینا دور کله ی یه آدم بی جنبه پرواز می کنه که ما عمرا

اینجوری باشیم !!!!!!!! )

...

۶تا میس کال از عارفه !!! حکما  این دختره به من نظر داره ...

وای sms هم هست ... یعنی از کی می تونه باشه ؟؟؟

عارفه :« ای بمیرییییییییییییییییی!!! انگار کلاه قرمزی درسه کنکورشه !!!!!!»

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:39  توسط آتیس  |